دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۴۵۶

مولوی
یک چشم من از روز جدائی بگریست چشم دگرم گفت چرا گریه ز چیست
چون روز وصال شد فرازش کردم گفتم نگریستی نباید نگریست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این حکایت منظوم، نمایانگر احوال درونی عاشقی است که در کشاکش فراق و وصال، میان خویشتن و احساساتش درگیر است. شاعر با تصویرسازی از گفتگوی دو چشم، تضاد میان بی‌قراری‌های دوران دوری و ضرورتِ نگاهِ حقیقت‌بین در لحظه‌ی دیدار را به تصویر می‌کشد.

مفهوم اصلی این است که در دوران هجران، غرق شدن در اندوه و گریستن، گاهی حجابی است که مانع از دیدنِ جلوه‌های یار می‌شود و چون زمان وصال فرا می‌رسد، آن چشمی که جز اندوه ندیده، دیگر صلاحیتِ نگریستن به جمالِ محبوب را ندارد.

معنای روان

یک چشم من از روز جدائی بگریست چشم دگرم گفت چرا گریه ز چیست

از آن روزی که درد فراق آغاز شد، یکی از چشمانم پیوسته اشک می‌ریخت و چشم دیگرم با لحنی سرزنش‌آمیز از او می‌پرسید که علت این همه بی‌تابی و گریستن چیست؟

نکته ادبی: واژه «جدائی» به معنای هجران و دوری است و فعل «بگریست» از مصدر گریستن و به صورت ماضی ساده آمده است.

چون روز وصال شد فرازش کردم گفتم نگریستی نباید نگریست

هنگامی که لحظه‌ی دیدار و وصال فرا رسید، آن چشمی را که پیوسته گریان بود، بستم و به او گفتم: تو که در روزگار فراق، چنان سرگرم اشک‌ریختن بودی که حقیقت را ندیدی، اکنون نیز سزاوار نیست که به جمال یار بنگری.

نکته ادبی: «فراز کردن» در ادبیات کلاسیک به معنای بستن در یا چشم به کار می‌رود و در اینجا کنایه از محروم کردن چشم از تماشای معشوق است.

آرایه‌های ادبی

تشخیص (شخصیت‌بخشی) گفتگوی دو چشم

شاعر دو چشم را به صورت دو موجود مستقل فرض کرده که با یکدیگر دیالوگ دارند.

تضاد (طباق) جدائی / وصال

قرار گرفتن دو مفهوم متضاد در کنار هم برای برجسته کردن تحول احوال عاشق.

کنایه فرازش کردم

کنایه از بستن چشم و محروم کردن آن از دیدن.