دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۴۴۹

مولوی
هر کز ز دماغ بنده بوی تو نرفت وز دیدهٔ من خیال روی تو نرفت
در آرزوی تو عمر بر دم شب و روز عمرم همه رفت و آرزوی تو نرفت

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اشعار بازتاب‌دهنده عشقی عمیق و پایدار هستند که گذشت زمان و حتی پایان یافتن عمر نیز قادر به محو کردن آن نیست. فضای حاکم بر این سروده‌ها سرشار از وفاداری و استمرار یاد محبوب در وجود عاشق است که او را در تمامی لحظات زندگی همراهی می‌کند.

مضمون اصلی، جاودانگیِ آرزوی دیدار یار در جانِ عاشق است که فراتر از قید زمان و مکان عمل کرده و تا واپسین دمِ حیات، همچنان زنده و پویا باقی می‌ماند.

معنای روان

هر کز ز دماغ بنده بوی تو نرفت وز دیدهٔ من خیال روی تو نرفت

تصویر چهره‌ات نیز لحظه‌ای از برابر چشمانم محو نشده است.

نکته ادبی: «خیال روی» به معنای تصویر ذهنی و تجسم چهره محبوب است که در دیده عاشق جای گرفته.

در آرزوی تو عمر بر دم شب و روز عمرم همه رفت و آرزوی تو نرفت

عمرم به پایان رسید و جانم را از دست دادم، اما شعله‌ی آن آرزوی دیرینه هرگز خاموش نشد و باقی ماند.

نکته ادبی: تکرار ردیف «نرفت» در اینجا بر عدم تغییرِ احوال عاشق با وجودِ تغییراتِ ظاهریِ زندگی و رسیدنِ مرگ تأکید دارد.

آرایه‌های ادبی

تکرار نرفت

تکرار ردیف «نرفت» در پایان تمامی ابیات، بر پایداری و استمرارِ حضورِ محبوب در ذهن و روح عاشق تأکید می‌کند.

کنایه بر دم شب و روز

استعاره‌ای برای بیانِ گذشتِ پیوسته و بی‌وقفه زمان که تمام عمر عاشق را دربر گرفته است.

ایهام و تناسب دماغ و دیده

اشاره به دو عضوِ مرتبط با درکِ حضور محبوب، یکی در ساحتِ اندیشه (دماغ) و دیگری در ساحتِ شهود (دیده).