دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۴۳۵

مولوی
هر چند به حلم یار ما جورکش است لیکن زاری عاشقان نیز خوش است
جان عاشق چون گلستان میخندد تن میلفرزد چو برگ گوئی تبش است

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات به تضاد و دوگانگی حال و هوای عاشق در مواجهه با معشوق می‌پردازند. در عین حال که عاشق از جور و ستم معشوق رنج می‌کشد و به زاری می‌افتد، روح و جان او از این تعلق خاطر در شکوفایی و نشاط است. با این حال، فشارهای روحی و شدت عشق، آثار جسمانی همچون تب و لرز را بر پیکر عاشق بر جای می‌گذارد.

شاعر با تصویرسازی میان گلستان (نشاط جان) و برگ لرزان (ضعف تن)، وضعیت متناقض و در عین حال عاشقانه را به زیبایی ترسیم می‌کند. این بیانگر آن است که درد و لذت در مسیر عشق، دو روی یک سکه‌اند و عاشق با آغوش باز هر دو را پذیراست.

معنای روان

هر چند به حلم یار ما جورکش است لیکن زاری عاشقان نیز خوش است

اگرچه معشوقِ ما با بردباری و صبر خود، ستمی بر ما روا می‌دارد، اما ناله و گریه‌ی عاشق نیز در پیشگاه او دلنشین و خواستنی است.

نکته ادبی: جورکش به معنای تحمل‌کننده ستم است؛ در اینجا ترکیب «حلم یار» نشان‌دهنده وقار و آرامش معشوق در برابر بی‌تابی‌های عاشق است.

جان عاشق چون گلستان میخندد تن میلفرزد چو برگ گوئی تبش است

روحِ عاشق از شدتِ شور و شعفِ وصل یا انتظار، همچون بوستانی پر گل می‌شکفد و می‌خندد، اما جسمِ او از شدتِ این هیجانات، همچون برگی که در باد می‌لرزد، می‌لرزد؛ گویی که به تبی عاشقانه دچار شده است.

نکته ادبی: تشبیه جان به گلستان و تن به برگ برای نشان دادن تضاد میان روح متعالی و جسمِ ضعیف‌شده بر اثرِ عشق به کار رفته است.

آرایه‌های ادبی

تشبیه جان عاشق چون گلستان / تن چون برگ

مقایسه جانِ خندانِ عاشق با گلستان و بدنِ لرزانِ او با برگ برای ترسیم تضاد میان احوال روحی و جسمی.

تضاد جان (خنده) / تن (لرزش)

تقابلِ نشاطِ جان با ضعفِ جسم که گویای کشمکشِ درونیِ عاشق است.

کنایه تبش است

کنایه از شدتِ التهاب و بی‌قراری ناشی از عشق که تن را بیمارگونه می‌سازد.