دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۴۱۰

مولوی
مرغ دل من چو ترک این دانه گرفت انصاف بده که نیک مردانه گرفت
از دل چو بماند دلبرش دست کشید از جان چو بجست پای جانانه گرفت

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات بیانگرِ جدالِ درونیِ سالک برای رهایی از بندهای دنیوی و رسیدن به وصالِ حقیقت است. شاعر با بهره‌گیری از نمادهای مرغ و دانه، تصویر می‌کند که چگونه روحِ آدمی برای رسیدن به کمال، ناگزیر است از لذت‌های ناپایدارِ دنیوی بگذرد و با شجاعت، پیوندهای وابستگی را بگسلد.

در این فضا، رسیدن به معشوقِ حقیقی مشروط به رهایی از «منِ» خویشتن و گذشتن از تعلقاتِ جانی است؛ مفهومی که در عرفان از آن با عنوانِ «فنا» یاد می‌شود.

معنای روان

مرغ دل من چو ترک این دانه گرفت انصاف بده که نیک مردانه گرفت

وقتی مرغِ جانِ من از طمع‌ورزی و دلبستگی به لذت‌های دنیوی (که مانند دانه برای مرغ است) دست کشید، منصفانه قضاوت کن که کارِ بسیار بزرگ و شجاعانه‌ای انجام داد.

نکته ادبی: «مرغ دل» استعاره‌ای از جان یا روح انسان است که در قفسِ تن گرفتار است و «دانه» نمادِ جاذبه‌های فریبنده‌ی دنیوی است.

از دل چو بماند دلبرش دست کشید از جان چو بجست پای جانانه گرفت

زمانی که قلب از وصالِ معشوق بازماند، او دست از آن کشید و هنگامی که از قیدِ جان و زندگیِ خود رها شد، سرانجام به دامانِ معشوقِ حقیقی (جانانه) چنگ زد.

نکته ادبی: «دلبر» و «جانانه» هر دو استعاره از معشوقِ حقیقی یا خداوند هستند؛ عبور از «جان» برای رسیدن به «جانانه» اشاره‌ای کنایی به مرحله‌ی فنا در عرفان است.

آرایه‌های ادبی

استعاره مرغ دل

تشبیه جانِ آدمی به مرغی که در بندِ دانه (تعلقات دنیا) گرفتار است.

نماد دانه

نمادِ جاذبه‌ها و لذت‌های ناپایدارِ دنیوی که مانعِ پروازِ روح به سوی حق می‌شود.

کنایه از جان چو بجست

کنایه از ترکِ علایقِ دنیوی و حتی گذشتن از جان و هستیِ خویش برای رسیدن به حقیقت.