دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۳۸۶

مولوی
گفتم چشمم که هست خاک کویت پرآب مدار بی رخ نیکویت
گفتا که نه کس بود که در دولت من از من همه عمر باشد آب رویت

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این گفت‌وگوی شاعرانه، کشمکش میانِ اراده‌ی عاشق برای پنهان کردنِ رنجِ هجران و طبیعتِ پرسوزِ چشم را به تصویر می‌کشد. در حقیقت، این دیالوگ، واگویه‌ای است میان عقل که حکم به صبر و سکوت می‌دهد و چشم که گواه بر بی‌پایانیِ غم و پیوندِ ناگسستنیِ اشک با هویت عاشق است.

شاعر در فضایی حزین، چشم را به عنوان مظهرِ ادراکِ زیبایی و آینه‌ی درون، مخاطب قرار می‌دهد تا نشان دهد که چگونه فقدانِ رویِ زیبا، تمامِ وجود را درگیرِ سیلِ اشک و پریشانی می‌کند و گریستن، نه یک انتخاب، که بخشی از تقدیرِ عاشق است.

معنای روان

گفتم چشمم که هست خاک کویت پرآب مدار بی رخ نیکویت

به چشم خود گفتم: ای که همواره خاک‌نشینِ کویِ یار هستی و به آن دلبسته‌ای، مبادا در غیابِ چهره‌ی زیبای او، لبریز از اشک شوی و بی‌قرار گردی.

نکته ادبی: خاک کوی، کنایه از ارادت و بندگی است و پرآب مدار، دستوری به معنای گریه نکردن است.

گفتا که نه کس بود که در دولت من از من همه عمر باشد آب رویت

چشم در پاسخ گفت: در قلمروِ من، کسی نیست که تمامِ عمر، آبرو و اعتبارش (اشکش) به من وابسته نباشد؛ پس گریستن برای من امری طبیعی و ناگزیر است.

نکته ادبی: آبِ رو، واژه‌ای ایهام‌دار است؛ هم به معنای اشک چشم است و هم به معنای کناییِ عزت و آبرو.

آرایه‌های ادبی

تشخیص گفتا که نه کس بود

شاعر به چشم، ویژگی انسانیِ سخن گفتن بخشیده است.

ایهام آبِ رو

هم به معنای واقعی اشک و هم به معنای کناییِ آبرو و اعتبار به کار رفته است.

کنایه خاکِ کوی

کنایه از تواضع و ارادتِ عاشقانه و آوارگی در راهِ رسیدن به مقصود است.