دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۳۸۵

مولوی
گفتا بجهم همچو کبوتر ز کفت گفت ار بجهی کند غمم مستخفت
گفتم که شدم خوار و زبون و تلفت گفت از تلف منست عزو شرفت

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات گفت‌وگویی است میان عاشق و معشوق که دغدغه‌ی رهایی از بند عشق را به تصویر می‌کشد. عاشق به دنبال گریز از سختی‌ها و رهایی از دستِ معشوق است تا به آسایش برسد، اما در می‌یابد که این گریز، سرانجامی جز خاری و سقوط ندارد.

مفهوم بنیادی این کلام، درک این حقیقت عرفانی است که عزت و بزرگیِ انسان نه در رهایی از عشق، بلکه در تلف‌شدن و از میان رفتنِ خودخواهی در پیشگاه معشوق است. در واقع، نابودیِ منیت، دروازه‌ی ورود به شرافت و کمال حقیقی است.

معنای روان

گفتا بجهم همچو کبوتر ز کفت گفت ار بجهی کند غمم مستخفت

عاشق با بیقراری می‌گوید که همچون کبوتری از دست تو خواهم گریخت و رها خواهم شد؛ معشوق پاسخ می‌دهد که اگر از قید من بگریزی، اندوهِ دوری از من تو را در نظرِ همگان کوچک و خوار خواهد کرد.

نکته ادبی: واژه «بجهی» از مصدر جهیدن به معنای پریدن و گریختن است و «مستخفت» به معنای چیزی است که دیگری را سبک و خوار می‌شمارد.

گفتم که شدم خوار و زبون و تلفت گفت از تلف منست عزو شرفت

عاشق گلایه می‌کند که در این راه خوار و ناتوان شده و تمام هستی‌ام را از دست داده‌ام؛ اما معشوق پاسخ می‌دهد که همین نابودی و فنا شدن در راه من، عینِ عزت و شرافت توست.

نکته ادبی: واژه «تلف» به معنای هلاکت و زوال است و در این بافتار عرفانی، به مفهوم فنای خود اشاره دارد که در مقابلِ آن، عزت قرار گرفته است.

آرایه‌های ادبی

استعاره همچو کبوتر

تشبیه عاشق به کبوتر برای نشان دادن تمایل به گریز و رهایی از قفسِ عشق.

تضاد تلف / عزت و شرافت

قرار دادن واژه تلف در کنار عزت و شرافت، برای بیان این پارادوکس عرفانی که رسیدن به کمال از طریق نابودیِ خودیت میسر است.