دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۳۸۰

مولوی
کس دل ندهد بدو که خونخوار منست جان رفت چه جای کفش و دستار منست
تو نیز برو دلا که این کار تو نیست این کار منست کار من است کار منست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اشعار بازتابی از انزوای درونی انسان در مواجهه با رنجی عمیق و سهمگین است. شاعر در این قطعه به جایی رسیده است که دیگر حتی دلبستگی به هستی و دارایی‌های دنیوی را بی‌معنا می‌داند و گویی از عمقِ این درد، خود را از تمامِ عالم و حتی از قلبِ خویش جدا می‌کند تا تنها بارِ سنگینِ این سرنوشت را به دوش بکشد.

فضا، فضایی حماسی-عرفانی است که در آن 'منِ' شاعر، در برابرِ عشقی یا بلایی قرار گرفته که آن را متعلق به خود و فراتر از توانِ دیگران می‌بیند. این نگاه، نوعی استغنا و در عین حال پذیرشِ سرنوشتی تراژیک را به تصویر می‌کشد.

معنای روان

کس دل ندهد بدو که خونخوار منست جان رفت چه جای کفش و دستار منست

هیچ‌کس جرات نمی‌کند به آن محبوب یا بلا دل ببندد، زیرا او قاتل و خون‌ریزِ من است. وقتی جانم در راهِ این عشق از دست رفته است، دیگر چه جایِ دلبستگی به دارایی‌های ناچیز دنیوی همچون کفش و دستار دارم؟

نکته ادبی: 'خونخوار' در اینجا استعاره از معشوقِ بی‌رحم یا بلای جان است. 'جان رفت' نشانه از دست دادنِ هستی در برابرِ بزرگیِ این تجربه است و 'کفش و دستار' کنایه از مادیات و تعلقاتِ دنیوی است.

تو نیز برو دلا که این کار تو نیست این کار منست کار من است کار منست

ای دلِ من! تو نیز از این معرکه کنار برو و دست از تلاش بردار، زیرا تحملِ این بارِ سنگین در توانِ تو نیست؛ این رنج و این راه، مختصِ من است و تنها من هستم که باید آن را به دوش بکشم.

نکته ادبی: تکرارِ 'کار منست' بیانگرِ نوعی تأکید و انحصار است که گویی شاعر می‌خواهد مرزِ رنجِ خویش را از دیگران جدا سازد و با این تکرار، مالکیتِ خود بر این درد را تثبیت کند.

آرایه‌های ادبی

کنایه کفش و دستار

نمادی از دارایی‌ها و تعلقاتِ دنیوی که در برابرِ از دست رفتنِ جان، بی‌ارزش جلوه می‌کنند.

تکرار کار منست کار من است کار منست

برای تأکید بر انحصارِ رنج و بارِ مسئولیت در وجودِ شاعر و جدا کردنِ آن از دیگران.

استعاره خونخوار

توصیفِ معشوق یا بلا به موجودی درنده که نشان‌دهنده شدتِ تاثیرِ مخربِ آن بر جانِ شاعر است.