دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۳۷۱

مولوی
گر باد بر آن زلف پریشان زندت مه طال بقا از بن دندان زندت
ای ناصح من ز خود برآئی و ز نصح گر زانچه دلم چشیده بر جان زندت

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات با زبانی سرشار از شور، تقابلی میان 'عقل مصلحت‌اندیش' و 'عشق بلاکش' برقرار می‌کند. شاعر در این قطعه به پندگویِ ناآگاه خطاب می‌کند که تا زمانی که طعم دردهای عاشقانه را نچشیده باشد، نصیحت‌های او جز کلامی تهی نیست.

فضا، فضایِ دعوت به تجربه کردنِ دردهایِ والایِ عاشقی است تا از این طریق، عقلِ سردِ ناصح، جای خود را به گرمایِ دلِ سوخته بدهد و درک کند که سخن از عشق گفتن، نیازمندِ تجربه‌ی زیسته‌ی آن است.

معنای روان

گر باد بر آن زلف پریشان زندت مه طال بقا از بن دندان زندت

اگر نسیمِ محبت بر گیسوانِ پریشان و آشفته‌ات بوزد،

نکته ادبی: واژه پریشان در اینجا کنایه از تلاطم درونی و حالِ عاشقانه است.

ای ناصح من ز خود برآئی و ز نصح گر زانچه دلم چشیده بر جان زندت

آن زیباییِ جاودانه و تابانِ چهره‌ات از میانِ تبسمِ دندان‌هایت نمایان و آشکار خواهد شد.

نکته ادبی: ترکیب مه طلعت بقا اشاره به چهره‌ای درخشان و ماندگار دارد؛ عبارت از بن دندان زدن اشاره به خندیدن و نمایان شدن دندان‌هاست.

آرایه‌های ادبی

تشخیص و خطاب ای ناصح

شاعر با خطاب قرار دادنِ اندرزگو، تضاد میان عقل و عشق را به صورت یک گفتگوی زنده تصویر کرده است.

کنایه از بن دندان زدن

کنایه از تبسم کردن و نمایان شدن دندان‌ها در هنگام خندیدن.

کنایه از خود برآمدن

کنایه از گذشتن از هوای نفس و رها کردنِ منیت شخصی.