دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۳۶۷

مولوی
عمریست که جان بنده بیخویشتن است و انگشت نمای عالمی مرد و زن است
برخاستن از جان و جهان مشکل نیست مشکل ز سر کوی تو برخاستن است

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات بازتاب‌دهنده‌ی حالِ درویش‌مسلکانه و عاشقانه‌ای است که در آن، دل‌سپردن به محبوب، آدمی را از خویشتنِ خویش بیگانه می‌سازد. شاعر با زبانی حزین و در عین حال صریح، نشان می‌دهد که گذشتن از تعلقات دنیوی در برابر رنجِ دوری از کوی یار، امری ناچیز است.

در واقع، پیام اصلی این شعر، ترسیم مرز میانِ «رها کردنِ هستی» و «ترکِ آستانِ جانان» است؛ جایی که عقلِ معاش حکم به سادگیِ دوری از دنیا می‌دهد، اما شورِ عشق، دل کندن از حضورِ محبوب را ناممکن می‌سازد.

معنای روان

عمریست که جان بنده بیخویشتن است و انگشت نمای عالمی مرد و زن است

مدت‌هاست که روح و جان من از دلبستگی به خود خالی شده و در بندِ عشقِ تو گرفتار است.

نکته ادبی: واژه "بیخویشتن" در اینجا استعاره از فنای فی‌الله یا حالتی از جذبه و بی‌خودی است که در آن خودبینیِ عاشق از بین می‌رود.

برخاستن از جان و جهان مشکل نیست مشکل ز سر کوی تو برخاستن است

و همین بی‌خودی و آشفتگیِ من، باعث شده تا در میان تمام مردم، اعم از مرد و زن، زبانزد و انگشت‌نما شوم.

نکته ادبی: عبارت "انگشت‌نما" کنایه از مشهور شدن به واسطه‌ی رفتاری خاص یا در اینجا، رسواییِ ناشی از عشق است.

آرایه‌های ادبی

کنایه انگشت‌نمای عالم

اشاره به مشهور شدن به دیوانگی یا عاشقی در میان مردم و بر سر زبان‌ها افتادن.

تضاد (طباق) جان و جهان / کوی تو

تقابل میان تعلقاتِ عامِ دنیوی و تعلقِ خاصِ عاشقانه برای نشان دادن شدتِ وابستگی به محبوب.

تکرار مشکل

تکرار واژه مشکل برای تأکید بر تفاوتِ درجاتِ دشواریِ ترکِ دنیا در برابرِ ترکِ یار.

مجاز سر کوی تو

محل حضور و آستانِ محبوب که نمادِ وصل و نزدیکیِ روحی است.