دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۳۶۳

مولوی
عشق تو در اطراف گیائی میتاخت مسکین دل من دید نشانش بشناخت
روزیکه دلم ز بند هستی برهد در کتم عدم چه عشقها خواهم باخت

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات بیانگر سیر و سلوک عارفانه‌ای است که در آن، شاعر از لحظه‌ی کشف و شهود عشق الهی در نهاد خویش سخن می‌گوید.

در گام بعد، نگاه شاعر به فراتر از عالم مادی معطوف می‌شود و رهایی از قید و بندهای وجودی را پیش‌شرط رسیدن به حقیقت والای عشق و تجربه‌های متعالی در عالم غیب می‌داند.

معنای روان

عشق تو در اطراف گیائی میتاخت مسکین دل من دید نشانش بشناخت

عشق تو در گوشه و کنار روح و هستی من جولان می‌داد و دل بیچاره و ناتوان من با دیدن نشانه‌های آن، حضور تو را بازشناخت.

نکته ادبی: تاختن در اینجا به معنای جولان دادن و حرکت سریع است؛ دل مسکین اشاره به افتادگی و فقر وجودی انسان در برابر عظمت عشق دارد.

روزیکه دلم ز بند هستی برهد در کتم عدم چه عشقها خواهم باخت

روزی که دل من از قید و بندِ تعلقات دنیوی و هستیِ مادی رها شود، در آن سویِ جهانِ فانی (عالمِ غیب)، چه تجربیاتِ عاشقانه و عظیمی که به دست خواهم آورد.

نکته ادبی: کتم عدم به معنای نیستی یا قلمرو ورایِ ماده و عالمِ غیب است؛ باختن در اینجا استعاره از بازیِ عشق و به دست آوردنِ معانیِ عالی است.

آرایه‌های ادبی

استعاره بند هستی

تشبیه تعلقات دنیوی و وجود مادی به زنجیر و قید که مانع پرواز روح است.

تشخیص عشق می‌تاخت

عشق به موجودی زنده یا سواری تشبیه شده که در درون شاعر در حال حرکت و جولان است.

پارادوکس (متناقض‌نما) عشق باختن در کتم عدم

به دست آوردن کمال عشق در فضایی که ظاهراً نیستی مطلق است.