دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۳۶۱

مولوی
عشقت به دلم درآمد و شاد برفت بازآمد و رخت خویش بنهاد برفت
گفتم به تکلف دو سه روز بنشین بنشست و کنون رفتنش از یاد برفت

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این شعر با زبانی طنزآمیز و لطیف، چگونگی نفوذ عشق به جان آدمی را تصویر می‌کند. عشق در ابتدا مانند مهمانی زودگذر به نظر می‌رسد، اما وقتی ریشه دواند، دیگر خیال رفتن ندارد.

شاعر بیان می‌کند که ابتدا می‌خواسته عشق را با تعارف و برای مدتی کوتاه در دل نگه دارد، اما عشق چنان ماندگار شده که گویی هرگز قصدِ رفتن نداشته و آن را از خاطر برده است.

معنای روان

عشقت به دلم درآمد و شاد برفت بازآمد و رخت خویش بنهاد برفت

عشق تو به جان و دلم وارد شد و پس از مدتی شادمان رفت؛ اما دوباره بازگشت و وسایلش را در دلم پهن کرد و ماندگار شد.

نکته ادبی: عبارت «رخت خویش بنهاد» کنایه‌ای از اقامت دائم و سکونت گزیدن است.

گفتم به تکلف دو سه روز بنشین بنشست و کنون رفتنش از یاد برفت

به عشق گفتم که از روی تعارف و اصرار، چند روزی مهمان من باش؛ او پذیرفت و ماند، اما حالا آن‌قدر خو گرفته که فراموش کرده است که روزی باید از دلم برود.

نکته ادبی: واژه «تکلف» در اینجا به معنای تعارف کردن و اصرار برای انجام امری برخلاف میل طبیعی است.

آرایه‌های ادبی

تشخیص عشقت به دلم درآمد و رخت خویش بنهاد

شاعر عشق را به مهمانی تشبیه کرده که وارد می‌شود و برای اقامت وسایلش را می‌چیند.

کنایه رخت خویش بنهاد

کنایه از سکونت دائم و ماندگاری در دل.