دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۳۵۷

مولوی
صدربار بگفتمت چه هشیار و چه مست شوخی مکن و مزن بهر شاخی دست
از بسکه دلت باین و آن درپیوست آب تو برفت و آتش ما بنشست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر هشداری است درباره اهمیتِ صیانت از گوهر وجود و پرهیز از دلبستگی‌های متکثر و پراکنده. شاعر بر این باور است که درگیر شدن با حواشی و پیوند زدن دل به غیر، نه تنها موجب از دست رفتن عزت و اعتبار انسان می‌شود، بلکه آتش عشق و گرمای اصیل رابطه را نیز به سردی می‌کشاند. در واقع این ابیات دعوت به نوعی خلوت‌گزینی و تمرکز بر خویشتن است تا از آسیب‌های ناشی از پراکندگی عواطف در امان ماند.

معنای روان

صدربار بگفتمت چه هشیار و چه مست شوخی مکن و مزن بهر شاخی دست

بارها به تو هشدار دادم، چه در حال هوشیاری و چه در حال مستی، که سبک‌سری را کنار بگذاری و دستِ طمع یا دخالت به سوی هر کس و ناکسی دراز نکنی.

نکته ادبی: بهر شاخی دست زدن، استعاره‌ای است از درگیر شدن در هر کار بی‌ارزش و دلبستگی به امور فانی.

از بسکه دلت باین و آن درپیوست آب تو برفت و آتش ما بنشست

به اندازه‌ای که دلت را به این و آن وابسته کردی و خود را درگیرِ مردم گوناگون نمودی، آبرویت از میان رفت و شور و آتشِ عشقی که میان ما شعله‌ور بود، به خاموشی گرایید.

نکته ادبی: آب رفتن کنایه از ریختن آبرو و اعتبار است و آتش نشستن به معنای فرونشستن شعله عشق و اشتیاق.

آرایه‌های ادبی

کنایه بهر شاخی دست زدن

کنایه از درگیر شدن در هر کار و ماجرا و دلبستن به هر چیز بی‌ارزش.

کنایه آب تو برفت

کنایه از ریختن آبرو و از دست دادن ارج و قرب.

تضاد آب و آتش

تقابل میان عناصر آب و آتش برای نشان دادن تقابل میان فرسایش و سردی با شور و حرارتِ عشق.