دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۳۴۱

مولوی
زان روی که دل بستهٔ آنزنجیر است در دامن تو دست زدن تقدیر است
چون دست به دامنش زدم گفت بهل گفتم که خموش روز گیراگیر است

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این دو بیت، فضای عاشقانه‌ای را ترسیم می‌کنند که در آن عاشق، اسیر جذبه‌های معشوق است. شاعر با تصویرسازی از گیسوی یار به مثابه زنجیر، گریزی برای عاشق باقی نمی‌گذارد و پناه آوردن به دامان معشوق را یک امر محتوم و تقدیری می‌داند.

در بیت دوم، تقابل میان تمنای عاشق و پرهیز معشوق به اوج می‌رسد؛ جایی که عاشق با وجود نهیِ معشوق، به دلیل شدت اضطرار و تلاطمِ وضع موجود، دست از خواسته خویش بر نمی‌دارد و لحظه را بسیار حساس توصیف می‌کند.

معنای روان

زان روی که دل بستهٔ آنزنجیر است در دامن تو دست زدن تقدیر است

از آن رو که قلب من در بند گیسوی پر پیچ و خم تو گرفتار شده است، چنگ زدن به دامن تو و یاری خواستن از تو، تقدیری است که برایم رقم خورده و گریزی از آن نیست.

نکته ادبی: واژه زنجیر در اینجا استعاره از گیسوی معشوق است که دلی را اسیر کرده است.

چون دست به دامنش زدم گفت بهل گفتم که خموش روز گیراگیر است

زمانی که به دامنش چنگ زدم، به من گفت مرا رها کن. در پاسخ به او گفتم سکوت کن که امروز روزِ پر هیاهو و سختِ گرفتاری است و فرصتی برای این سخنان نیست.

نکته ادبی: واژه بهل امر از مصدر هلیدن به معنای رها کردن است؛ گیراگیر به معنای روز سخت و یا زمانه پر تلاطم است.

آرایه‌های ادبی

استعاره زنجیر

اشاره به موهای پر پیچ و خم یار که همچون زنجیری دل عاشق را اسیر کرده است.

کنایه دست به دامن زدن

کنایه از پناه جستن، التماس و استغاثه به درگاه کسی برای حل مشکل.

تضاد و تقابل دست به دامنش زدن و گفتن بهل

تقابل میان خواست عاشق (وصل و پناه) و پرهیز معشوق (دوری و رها کردن).