دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۳۴۰

مولوی
زانروز که چشم من برویت نگریست یکدم نگذشت کز غمت خون نگریست
زهرم بادا که بی تو میگیرم جام مرگم بادا که بی تو میباید زیست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات بیانگر شدت عشق و دلبستگی عاشق به معشوق است که از نخستین دیدار آغاز شده و تا به امروز، هر لحظه آن با اندوه و غم همراه بوده است. شاعر در این قطعه به زیبایی نشان می‌دهد که زندگی بدون حضور معشوق، معنای خود را از دست داده و حتی زهر تلخ‌کامی است.

فضای حاکم بر این سخن، فضایی اندوهگین و آکنده از وفاداری و تعهد عاطفی است که در آن، عاشق مرگ را بر زندگیِ بدون معشوق ترجیح می‌دهد و هرگونه لذتی را در نبود او، مسموم و ناگوار می‌داند.

معنای روان

زانروز که چشم من برویت نگریست یکدم نگذشت کز غمت خون نگریست

از همان روزی که چشمانم به دیدار چهره‌ات روشن شد، حتی یک لحظه نگذشته است که از غم دوری تو، اشک خون نریخته باشم.

نکته ادبی: واژه "نگریست" در بیت نخست به معنای دیدن است، اما در بیت دوم با توجه به قرائن موجود در سیاق کلام، به معنای گریستن و جاری کردن اشک خونین به کار رفته که اغراقی لطیف در بیان شدت اندوه است.

زهرم بادا که بی تو میگیرم جام مرگم بادا که بی تو میباید زیست

اگر بدون حضور تو جامی از شراب بنوشم، آن جام باید برایم مانند زهر کشنده باشد و اگر ناچار شوم که در نبود تو زندگی کنم، مرگ بر آن زندگی سزاوارتر است.

نکته ادبی: در این بیت شاعر از ساختار نفرین برای تأکید بر وفاداری خود استفاده کرده است؛ "بادا" نشانه دعا برای وقوع امری است که در اینجا برای نشان دادن بیزاری از لذت‌های دنیوی بدون معشوق به کار رفته است.

آرایه‌های ادبی

اغراق خون نگریست

بیان شدت غم و اندوه به اندازه‌ای که اشکِ چشم به خون بدل شده است.

نفرین (تأکیدی) زهرم بادا / مرگم بادا

استفاده از عبارت‌های منفی برای تأکید بر بیزاری از زندگیِ خالی از معشوق و شادی‌های کاذب.

نماد جام

استعاره از لذت‌ها و شادی‌های زندگی که در دوری از معشوق به زهر تبدیل می‌شود.