دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۳۳۶

مولوی
راهی ز زبان ما بدل پیوسته است کاسرار جهان و جان در او پیوسته است
تا هست زبان بسته گشاده است آن راه چون گشت زبان گشاده آنره بسته است

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات به یکی از مفاهیم بنیادین در حکمت و عرفان اسلامی، یعنی اهمیت سکوت و نقش آن در دستیابی به معرفتِ درونی می‌پردازد. شاعر بیان می‌کند که میان «زبان» (به عنوان ابزار ارتباط بیرونی) و «دل» (به عنوان جایگاه آگاهی و اسرار) رابطه‌ای تنگاتنگ اما معکوس وجود دارد که بر سرنوشتِ سلوکِ آدمی تأثیرگذار است.

مضمون اصلی، نکوهشِ سخن‌گوییِ بیهوده و ستایشِ خاموشی است. از منظر شاعر، هیاهوی زبان و پرداختن به امور بیرونی، حجابی بر روی حقایقِ جان می‌کشد؛ در حالی که سکوت، مسیری است به سوی کشفِ اسرار جهان و هستی که تنها در خلوتِ دلِ خاموش، قابل دریافت است.

معنای روان

راهی ز زبان ما بدل پیوسته است کاسرار جهان و جان در او پیوسته است

راهی پنهان از زبان و گفتار ما به سوی قلبمان کشیده شده است که اسرار جهان و جان آدمی در آن جای دارد.

نکته ادبی: واژه «دل» در اینجا نماد مرکز ادراک و باطن انسان است و «زبان» اشاره به ابزارِ برون‌گرایی و کلام دارد.

تا هست زبان بسته گشاده است آن راه چون گشت زبان گشاده آنره بسته است

تا زمانی که زبانِ آدمی خاموش و بسته است، آن راهِ درونی به سوی حقیقت باز است؛ اما به محض اینکه زبان به گفتار و هیاهو گشوده می‌شود، آن راهِ اتصال بسته خواهد شد.

نکته ادبی: تقابلِ میان «بسته» و «گشاده» در دو مصراع، آرایه‌ای برای تأکید بر تضادِ ماهوی میان سکوت و کلام است.

آرایه‌های ادبی

تضاد (Paradox) زبان بسته گشاده / زبان گشاده بسته

شاعر با کاربرد متضادِ افعالِ «بسته» و «گشاده» در دو موقعیت متفاوت، پارادوکسِ عرفانیِ میان خاموشی و سخن گفتن را به تصویر کشیده است.

استعاره راه

واژه «راه» استعاره از مسیرِ شهود و دسترسی به معرفت و حقایق درونی است، نه یک راه فیزیکی.