دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۳۲۹

مولوی
دل رفت و سر راه دل استان بگرفت وز عشق دو زلف او بدندان بگرفت
پرسید کی تو چون دهان بگشادم جست از دهنم راه بیابان بگرفت

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات بیانگر احوالِ عاشقِ بی‌پناهی است که در بندِ عشق گرفتار شده و اختیار از کف داده است. دل که نمادِ هستی و عقلِ عاشق است، در برابرِ زیبایی و جاذبه‌ی معشوق تاب نمی‌آورد و از تن رخت برمی‌بندد.

شاعر در این فضا، سرگشتگی و آشفتگیِ درونیِ خود را با جان‌بخشی به دل به تصویر می‌کشد؛ گویی دل به مثابه‌ی موجودی مستقل، راهِ بیابانِ جنون را در پیش می‌گیرد و عاشق را در حسرت و حیرتِ کلام باقی می‌گذارد.

معنای روان

دل رفت و سر راه دل استان بگرفت وز عشق دو زلف او بدندان بگرفت

دلم از اختیارم خارج شد و در مسیرِ معشوق که دل‌ها را می‌رباید، جای گرفت و به خاطرِ عشقِ آن دو گیسویِ یار، از شدتِ درد و اندوه، لب بر دندان گزید و صبوری پیشه کرد.

نکته ادبی: دل‌استان به معنای دل‌ربا و جذب‌کننده است. ترکیبِ 'به دندان گرفتن' کنایه از تحملِ رنج و دردِ شدید یا سرکوبِ فریاد است.

پرسید کی تو چون دهان بگشادم جست از دهنم راه بیابان بگرفت

هنگامی که خواستم لب به سخن بگشایم و از او بپرسم که کیستی، ناگهان دل از دهانم بیرون پرید و راهِ بیابانِ دوری و بی‌نشان را پیش گرفت و گریخت.

نکته ادبی: در اینجا واژه‌ی 'کی' به معنای پرسش از هویت است و 'جستن' به معنای جهیدن و سریع خارج شدن آمده است که نشان‌دهنده‌ی ناگهانی بودنِ این واقعه است.

آرایه‌های ادبی

تشخیص (جان‌بخشی) دل رفت و سر راه دل‌استان بگرفت

شاعر به 'دل' ویژگی‌های انسانی مانند راه رفتن، جای گرفتن و حتی فرار کردن بخشیده است.

کنایه به دندان بگرفت

کنایه از تحملِ فشارِ عشق، خودداری از فریاد و دردمندیِ صبورانه.

مجاز و استعاره جست از دهنم راه بیابان بگرفت

بیانگرِ نهایتِ شیدایی و از دست رفتنِ مهارِ وجود؛ به گونه‌ای که دل دیگر در کالبدِ عاشق جای نمی‌گیرد.