دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۳۲۸

مولوی
دل رفت بر کسیکه بیماش خوش است غم خوش نبود ولیک غمهاش خوش است
جان میطلبد نمیدهم روزی چند جانرا محلی نیست تقاضاش خوش است

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات بیانگر تجربه‌ای عمیق و پارادوکسیکال در وادی عشق است؛ جایی که عاشق، رنج و اندوهِ برخاسته از محبوب را نه تنها تلخ نمی‌بیند، بلکه آن را به دیده‌ی منت می‌نگرد. در این جهان‌بینی، رنجِ عشق به دلیل انتساب به محبوب، کیفیتی روحانی و لذت‌بخش می‌یابد و مرزهای معمولِ ترس و آرامش در هم می‌شکند.

درونمایه‌ی اصلی این اثر، تسلیمِ مطلقِ عاشق در برابر اراده‌ی محبوب است. از دیدگاه شاعر، جان در برابرِ عظمتِ معشوق هیچ ارزش و جایگاهی ندارد و حتی درخواستِ جان توسط محبوب، با وجودِ تأخیرِ عاشق در تقدیمِ آن، شیرین‌ترینِ اتفاقات تلقی می‌شود.

معنای روان

دل رفت بر کسیکه بیماش خوش است غم خوش نبود ولیک غمهاش خوش است

دلم مجذوبِ کسی شده است که حتی ترس و هیبتِ او برایم دلپذیر و دوست‌داشتنی است؛ به‌طور معمول غم و اندوه امری ناخوشایند است، اما غم‌هایی که از جانب این محبوب به من می‌رسد، شیرین و گواراست.

نکته ادبی: بیم در این‌جا به معنای شکوه و هیبتِ محبوب است که دل را می‌لرزاند؛ و «غم‌هاش» در اصل «غم‌هایش» است که به ضرورتِ وزنِ شعر به این شکل آمده است.

جان میطلبد نمیدهم روزی چند جانرا محلی نیست تقاضاش خوش است

محبوب جانم را طلب می‌کند و من چند روزی است که از تقدیم آن طفره می‌روم؛ نه از آن جهت که جان برایم ارزشمند است، بلکه جان در پیشگاه او هیچ جایگاه و ارزشی ندارد؛ با این حال، همین که او چنین درخواستی از من دارد، برایم بسیار لذت‌بخش است.

نکته ادبی: واژه «محلی» در این سیاق به معنای جایگاه، ارزش و اعتناست؛ و «تقاضاش» کوتاه‌شده‌ی «تقاضایش» به معنای درخواستِ اوست.

آرایه‌های ادبی

متناقض‌نما (پارادوکس) غم خوش

هم‌نشینی دو واژه‌ی متضاد غم و خوشی برای نشان دادنِ لذت‌بخش بودنِ رنجِ عشق.

کنایه جان را محلی نیست

اشاره به بی‌ارزش بودنِ وجودِ عاشق در برابر عظمت و شکوهِ معشوق.

اغراق (مبالغه) بیمش خوش است

فراتر رفتن از احساسِ ترسِ طبیعی و تبدیل آن به یک تجربه‌ی شعف‌انگیز در سایه‌ی عشق.