دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۳۲۲

مولوی
دلدار اگر مرا بدراند پوست افغان نکنم نگویم این درد از اوست
ما را همه دشمنند و تنها او دوست از دوست بدشمنان بنالم نه نکوست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات نمایانگر اوجِ تسلیم و پذیرشِ عاشق در برابر محبوب است. شاعر در این قطعه به ترسیمِ تصویرِ عاشقی می‌پردازد که پیوند میان خود و دلدار را فراتر از هرگونه رنجِ جسمانی یا سختیِ ظاهری می‌بیند. در نظرِ او، هر آنچه از جانبِ محبوب سر می‌زند، عینِ لطف است و شکایت از او نزدِ دیگران، نشانه‌ای از بی‌وفایی و نادانی است.

فضای حاکم بر این سخن، آمیخته به نوعی عرفانِ عاشقانه و شکیبایی است. در این جهان‌بینی، تنهاییِ عاشق در برابرِ هجومِ دشمنانِ بیرونی، تنها با تکیه بر دوستیِ محبوب معنا می‌یابد و این پیوند چنان مستحکم است که هیچ عاملی نمی‌تواند آن را خدشه‌دار کند.

معنای روان

دلدار اگر مرا بدراند پوست افغان نکنم نگویم این درد از اوست

اگر معشوقِ من، پوستِ تنم را بشکافد و مرا به سخت‌ترین وجه بیازارد، هرگز ناله و فریاد سر نمی‌دهم و هرگز بر زبان نمی‌آورم که این رنج و درد، ناشی از ستمِ اوست.

نکته ادبی: در این بیت، واژه «بدراند» به معنای پاره کردن است که کنایه از نهایتِ درد و رنج است و «افغان» به معنای فریاد و ناله‌ است که عاشق خود را از آن منع می‌کند.

ما را همه دشمنند و تنها او دوست از دوست بدشمنان بنالم نه نکوست

در حالی که تمامِ دنیا با من دشمنی می‌ورزند و تنها اوست که دوستِ حقیقی من است، به هیچ وجه شایسته و پسندیده نیست که از دستِ چنین دوستی، نزدِ دشمنانِ خود شکایت کنم.

نکته ادبی: «نکوست» مخفف «نکو است» به معنای پسندیده و شایسته است. تضاد میان «دوست» و «دشمن» در این بیت، نشان‌دهنده یگانگیِ معشوق در میانِ جهانی پر از خصومت است.

آرایه‌های ادبی

تضاد دوست و دشمن

به کارگیری دو واژه متضاد در بیت دوم برای تأکید بر تنهایی عاشق و وفاداریِ او به معشوق در میانِ جمعی از مخالفان.

کنایه بدراند پوست

کنایه از شدتِ رنج و سختیِ جانکاهی است که عاشق از معشوق می‌کشد، اما باز هم آن را رنج نمی‌داند.