دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۳۲۱

مولوی
دلتنگم و دیدار تو درمان منست بیرنگ رخت زمانه زندان منست
بر هیچ دلی مباد و بر هیچ تنی آنچ از غم هجران تو بر جان منست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات در فضایی آکنده از حسرت و شوق، بیانگر رنج عمیق عاشق در فقدان حضور معشوق است. شاعر با زبانی صمیمانه، معشوق را تنها مایه تسلی و حیات‌بخش خود می‌داند و نبود او را با زندانی تاریک و تنگ همانند می‌سازد.

درونمایه اصلی شعر، توصیفِ گسستِ روحی و روانی حاصل از هجران است؛ به گونه‌ای که کل هستی و گذر زمان بدون معشوق، معنای خود را از دست داده و به حبسی ابدی بدل شده است. در نهایت، شاعر با لحنی سرشار از شفقت، آرزو می‌کند که هیچ‌کس دیگر به این درد جانکاه دچار نشود.

معنای روان

دلتنگم و دیدار تو درمان منست بیرنگ رخت زمانه زندان منست

من دچار دلتنگی شدیدی هستم و تنها مرهم و درمان جان بی‌قرار من، دیدار و تماشای چهره توست.

نکته ادبی: ترکیب 'درمان منست' با استفاده از ضمیر متصل 'م' در جایگاه مضاف‌الیه، مالکیتِ درمان را به خود شاعر نسبت می‌دهد که بر شخصی‌بودنِ این نیاز تاکید دارد.

بر هیچ دلی مباد و بر هیچ تنی آنچ از غم هجران تو بر جان منست

در نبودِ پرتوِ رخسار تو، گویی کل جهان و گذرِ ایام برای من همچون زندانی تنگ و تاریک است.

نکته ادبی: واژه 'بیرنگ' در اینجا استعاره از فقدانِ نور، نشاط و گرمایِ حضورِ معشوق است که در مقابلِ 'رنگ رخ' قرار گرفته و فضایی خاکستری و بی‌روح را تصویر می‌کند.

آرایه‌های ادبی

استعاره زندان

تشبیه جهان و گذر زمان به زندان برای نمایش شدت فشار روحی و نبودِ آزادی و نشاط در غیاب معشوق.

تضاد دیدار و هجران

تقابل میان حضور و غیاب معشوق که پایه و اساس ساختار معنایی ابیات را تشکیل می‌دهد.

اغراق بر هیچ دلی مباد و بر هیچ تنی

مبالغه در بیان شدتِ رنجِ هجران به گونه‌ای که شاعر آن را برای هیچ‌کس دیگری قابل تحمل نمی‌داند.