دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۲۸۹

مولوی
چونی که ترش مگر شکربارت نیست یا هست شکر ولی خریدارت نیست
یا کار نمیدانی و سرگشته شدی یا میدانی ز کاسدی کارت نیست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اشعار به واکاوی درونی انسان در مواجهه با شکست‌ها و ناکامی‌ها می‌پردازد و پرسش‌هایی بنیادین درباره علت اندوه و سرگشتگی فرد مطرح می‌کند. شاعر در پی یافتن ریشه این ناخشنودی است: آیا قصور از درون خود انسان است یا شرایط نامساعد پیرامونی که منجر به بی‌ارزش ماندن هنر یا تلاش او شده است.

مضمون اصلی، تضاد میان توانمندی درونی و بازخورد بیرونی است؛ اینکه چرا با وجود برخورداری از فضیلت یا هنر، گاهی انسان دچار انزوا و گرفتگی خاطر می‌شود.

معنای روان

چونی که ترش مگر شکربارت نیست یا هست شکر ولی خریدارت نیست

چرا عبوس و ناخوش‌احوال هستی؟ آیا دلیلش این است که کالای ارزشمند یا گفتار شیرینی برای عرضه نداری؟ یا اینکه تو دارای فضیلت و هنر هستی، اما کسی در این بازار بی‌مهر، خریدار هنر تو نیست؟

نکته ادبی: واژه ترش کنایه از گرفتگی چهره و خُلق است و شکربار استعاره از دارایی معنوی یا هنر و سخن شیرین است.

یا کار نمیدانی و سرگشته شدی یا میدانی ز کاسدی کارت نیست

آیا سرگشتگی و حیرت تو به این دلیل است که راه و رسم کار را نمی‌دانی؟ یا اینکه فن کار را می‌دانی و مسلط هستی، اما به‌خاطر کسادی بازار و نبود مشتری برای هنر تو، دلسرد و بی‌حوصله شده‌ای؟

نکته ادبی: واژه کاسدی به معنای بی‌رونقی و کسادی است و در اینجا به عدم توجه محیط به هنرمند یا صاحب کار اشاره دارد.

آرایه‌های ادبی

کنایه ترش

اشاره به گرفتگی چهره و بدخلقی و اندوه.

استعاره شکربار

تمثیلی برای هنر، سخن دلنشین یا متاع ارزشمند.

تضاد ترش و شکر

تقابل میان ناخوشایندی وضعیت فعلی و شیرینی کمال و هنر که موجب برجسته‌سازی حسرت شاعر شده است.