دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۲۶۷

مولوی
تا مهر نگار باوفایم بگرفت من بودم و او چو کیمیایم بگرفت
او را به هزار دست جویان گشتم او دست دراز کرد و پایم بگرفت

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات به جلوه‌ای از پیوند عاشق و معشوق اشاره دارد که در آن، نقش اصلی نه در جستجوی پرزحمت عاشق، بلکه در کشش و عنایتِ معشوق نهفته است. شاعر بیان می‌دارد که هرگاه عشق حقیقی در جان آدمی می‌نشیند، گویی کیمیایی بر مسِ وجودِ او می‌تابد و او را دگرگون می‌سازد. در واقع، این بیت‌ها تبیین‌کننده‌ی مفهومِ جذبه هستند؛ جایی که تلاش عاشق به نتیجه نمی‌رسد، مگر آنکه دستِ یاری‌گرِ معشوق به سویش دراز شود و او را به سوی خود بکشاند.

معنای روان

تا مهر نگار باوفایم بگرفت من بودم و او چو کیمیایم بگرفت

از زمانی که مهر و محبتِ معشوقِ وفادار در دلِ من جای گرفت، گویی کیمیایی بر جانِ من اثر کرد و مرا از آنِ خود نمود و وجودِ ناچیزِ مرا دگرگون ساخت.

نکته ادبی: کیمیا استعاره از معشوقی است که با حضورش، هستیِ عاشق را که مانند مسِ بی‌ارزش بود، به طلا تبدیل کرده و تعالی بخشیده است.

او را به هزار دست جویان گشتم او دست دراز کرد و پایم بگرفت

من با تمامِ وجود و تلاشی وصف‌ناپذیر در پیِ یافتنِ او بودم، اما در نهایت، این او بود که دستِ یاری دراز کرد و مانع از سرگشتگیِ من شد و مرا به سوی خود کشاند.

نکته ادبی: هزار دست کنایه از سعی و تلاشِ بسیار و فراوانِ عاشق است و پایم بگرفت کنایه از در بند کردن و در اختیارِ خویش گرفتنِ عاشق توسط معشوق است.

آرایه‌های ادبی

استعاره کیمیا

معشوق به کیمیا تشبیه شده که وجودِ عاشق را دگرگون می‌کند.

کنایه به هزار دست جویان گشتم

اشاره به تلاش و پیگیریِ بسیار و بی‌وقفه برای رسیدن به مقصود.