دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۲۶۳

مولوی
تا تن نبری دور زمانم کشته است آن چشمهٔ آب حیوانم کشته است
او نیست عجب که دشمن جانش کشت من بوالعجبم که جان جانم کشته است

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

درون‌مایه اصلی این ابیات، بیانِ حیرت و شگفتی شاعر از تجربه معنوی «فنا» است؛ حالتی که در آن عاشق به دستِ محبوبِ حقیقی (جانِ جان) از خود بی‌خود شده و از تعلقات دنیوی بریده می‌شود. شاعر میان مرگِ فیزیکیِ معمولی و مرگِ عرفانیِ عارفانه تمایز قائل است.

فضا و اتمسفر حاکم بر این سخن، آمیزه‌ای از تأملات هستی‌شناسانه و شوریدگی است. تأکید بر اینکه «چشمه حیات» و «جانِ جان» (که در حالت عادی مایه بخشش زندگی‌اند) مایه مرگ و نیستیِ عاشق شده‌اند، نشان‌دهنده درک عمیقِ او از پیچیدگی‌های سلوک است که در آن رسیدن به کمال، مستلزمِ دست کشیدن از هستیِ خویشتن است.

معنای روان

تا تن نبری دور زمانم کشته است آن چشمهٔ آب حیوانم کشته است

تا زمانی که تعلقات جسمانی و نفسانی را از خود دور نکنی، گردش روزگار تو را به کام نیستی می‌کشد؛ همچنان که برای من، حتی چشمه حیات‌بخش (آب زندگانی) نیز تبدیل به عاملی برای کشتن و فانی کردنِ من شده است.

نکته ادبی: «آب حیوان» استعاره از آب حیات است که نماد فیض الهی و ابدیت است؛ در اینجا شاعر با یک تناقض‌گویی ظریف بیان می‌کند که مواجهه با حقایق عالی، خود عاملی برای فنایِ «منِ مجازی» او بوده است.

او نیست عجب که دشمن جانش کشت من بوالعجبم که جان جانم کشته است

تعجبی ندارد اگر کسی به دست دشمن خود کشته شود، اما شگفتیِ کار من در این است که من به دستِ محبوبِ حقیقی (جانِ جان) که سرچشمه هستیِ من است، از پای درآمده‌ام.

نکته ادبی: «بوالعجب» به معنای بسیار عجیب و حیرت‌انگیز است. «جانِ جان» نیز ترکیبی است برای اشاره به معشوقِ ازلی و حقیقتِ وجود که از نظر عرفانی، حیات‌بخشِ حقیقیِ روحِ عاشق است.

آرایه‌های ادبی

پارادوکس (تناقض) چشمهٔ آب حیوانم کشته است

آب حیات که در باورها مایه عمر ابدی است، در اینجا عامل مرگ و فنایِ عاشق شده است.

کنایه تن نبری

کنایه از رهایی از قید و بندهای جسمانی و وابستگی‌های مادی.

اشتقاق جان جانم

تکرار واژه «جان» برای تأکید بر پیوند ناگسستنی و عمیق میان عاشق و ذات الهی.