دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۲۵۶

مولوی
بیرون ز جهان و جان یکی دایهٔ ماست دانستن او نه درخور پایهٔ ماست
در معرفتش همین قدر دانم ما سایه اوئیم و جهان سایه ماست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اشعار به تبیین جایگاه آدمی در هستی و پیوند او با حقیقتِ غایی و آفریننده هستی می‌پردازد. شاعر با نگاهی عرفانی، خداوند را همچون دایه‌ای دلسوز و نگاهبانِ جان و جهان می‌بیند که شناختِ دقیقِ ذاتِ او از توانِ محدودِ ادراک بشر فراتر است.

در بخش دوم، رابطه‌ای هستی‌شناسانه میان «خدا»، «انسان» و «جهان» ترسیم می‌شود؛ رابطه‌ای که در آن انسان، بازتابی از ذاتِ الهی و جهان، بازتابی از حقیقتِ وجودیِ آدمی است؛ گویی هستی سلسله‌مراتبی از تجلیات است که از حقیقت مطلق به انسان و سپس به جهانِ مادی امتداد می‌یابد.

معنای روان

بیرون ز جهان و جان یکی دایهٔ ماست دانستن او نه درخور پایهٔ ماست

فراتر از این جهان مادی و حتی فراتر از جان و روحِ ما، حقیقت یا نیرویی وجود دارد که همچون دایه‌ای مهربان، پرورش و مراقبتِ ما را بر عهده گرفته است.

نکته ادبی: استعاره «دایه» برای اشاره به خالق یا حقیقتِ مطلق به کار رفته است تا حسِ حمایت و پرورش را القا کند.

در معرفتش همین قدر دانم ما سایه اوئیم و جهان سایه ماست

شناختِ دقیقِ ذات و چیستیِ او، فراتر از سطحِ آگاهی و ظرفیتِ وجودیِ ماست و فهمِ آن در شأن و اندازه ما نیست.

نکته ادبی: «درخور» به معنای شایسته و مناسب و «پایه» به معنای مرتبه و مقام ادراکی انسان به کار رفته است.

آرایه‌های ادبی

استعاره مکنیه و مصرحه دایه

تشبیه خداوند به دایه برای القای حسِ مهر، پرورش و تربیتِ بی‌پایانِ او نسبت به آفریدگان.

نمادگرایی عرفانی سایه

به کارگیری مفهوم سایه برای بیانِ نسبتِ میان خالق و مخلوق و نشان‌دادنِ عینیتِ تجلیات الهی در هستی.

تضاد و تناسب جهان، جان، سایه

ایجاد تناسب میان جهان و جان و نسبت دادنِ سایه به آن‌ها برای ترسیم سلسله‌مراتب هستی از حقیقت به مجاز.