دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۲۵۰

مولوی
بگرفت دلت زانکه ترا دل نگرفت وآنرا که گرفت دل غم گل نگرفت
باری دل من جز صفت گل نگرفت بی حاصلیم جز ره حاصل نگرفت

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات به واکاوی احوال دل و پیوند آن با حقیقت و مجاز می‌پردازد. شاعر در این قطعه به تضاد میان دلی که به حقیقت نرسیده و دلی که با حق پیوند یافته است، اشاره می‌کند. در نگاه شاعر، دلی که از دسترسی به حقیقت محروم مانده، به ناچار در چنبره‌ی غم‌های گذرا و مادی گرفتار می‌شود. در نهایت، او با نگاهی خودکاوانه به وضعیت خویش می‌نگرد و اقرار می‌کند که دلش هنوز درگیر صفات زودگذر و ناپایدار دنیاست و مسیر رسیدن به کمال را به بیراهه رفته است.

مضمون اصلی، تقابل میان دل‌بستگی به امور فانی و دل‌بستگی به امور باقی است. شاعر بر این باور است که هرکس گوهر حقیقت را نیابد، به ناچار با اندوه‌های کوچک دنیوی درگیر خواهد شد و این پیوند با امور فانی، نتیجه‌ای جز بی‌حاصلی و سرگشتگی در پی ندارد.

معنای روان

بگرفت دلت زانکه ترا دل نگرفت وآنرا که گرفت دل غم گل نگرفت

دلت از آن رو دچار گرفتگی و ملال شد که با حقیقت و اصلِ هستی پیوند نخورد؛ و کسی که با حقیقتِ جان پیوند یافت، دیگر غمِ امورِ فانی و زودگذرِ دنیوی که همانند گل است، او را پریشان نمی‌کند.

نکته ادبی: واژه «گرفت» دارای ایهام است؛ در مصراع اول به معنای «گرفتگی و ملال» و در مصراع دوم به معنای «به دست آوردن و پیوند یافتن» به کار رفته است.

باری دل من جز صفت گل نگرفت بی حاصلیم جز ره حاصل نگرفت

اما در مورد من، دلم جز ویژگی‌های ظاهری و ناپایدارِ گل که همان بی‌دوامی است، چیزی در نیافت. و این عدمِ بهره‌مندیِ من از حقیقت، مسیری جز جست‌وجویِ بیهوده برای رسیدن به کمال طی نکرد.

نکته ادبی: تضاد ظریفی میان «بی‌حاصلی» و «حاصل» دیده می‌شود که نشان‌دهنده بن‌بستِ فکریِ شاعر در مسیر جست‌وجویِ حقیقت است.

آرایه‌های ادبی

ایهام گرفت

به کار رفتن در معانی مختلف مانند گرفتار شدن در غم، به دست آوردن و یا درک کردن.

نمادگرایی گل

نمادی از زیباییِ ظاهری، شکنندگی و ناپایداریِ جهان مادی.

پارادوکس بی حاصلیم جز ره حاصل نگرفت

شاعر به تناقضِ جست‌وجویِ کمال در مسیری که به ناپایداری ختم می‌شود، اشاره دارد.