دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۲۴۸

مولوی
بستم سر خم باده و بوی برفت آن بوی بهر ره و بهر کوی برفت
خون دلها ز بوش چون جوی برفت زان سوی که آمد به همان سوی برفت

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات بیانگر اندوهِ عارفانه و تبیینِ ماهیتِ گریزپایِ حقیقتِ معنوی است. شاعر بر این باور است که هرگاه بخواهیم حقیقتِ ناب را در چارچوب‌های محدودِ ذهنی یا مادی محصور کنیم، روح و تأثیرِ آن از دست می‌رود؛ چرا که ذاتِ حقیقت، جاری و آزاد است.

در این کلام، فقدانِ وصل و دوری از سرچشمه‌ی فیض به تصویر کشیده شده است. شاعر با سوز و گداز بازگو می‌کند که چگونه دوری از آن رایحه‌ی آسمانی، جان را به تباهی و خونِ جگر می‌کشاند، زیرا آن حقیقتِ متعالی، تعلقی به جهانِ مادی ندارد و به‌ناچار به اصل و مبدأِ خویش بازمی‌گردد.

معنای روان

بستم سر خم باده و بوی برفت آن بوی بهر ره و بهر کوی برفت

درِ کوزه شراب را بستم (تلاش کردم حقیقت را محدود و پنهان کنم)، اما عطر و تأثیرِ آن از میان رفت؛ گویا آن عطر و پیامِ حقیقت، مقدر بود که در کوی و برزن و میانِ راه برای همگان جاری باشد و نباید آن را در بند می‌کشیدم.

نکته ادبی: «خم باده» در ادبیات عرفانی کنایه از اسرار الهی و تجلیاتِ حق است و «بستن سر خم» استعاره از سعی در محدود کردنِ تجلیاتِ بی‌پایانِ معنوی است که باعث زوالِ لذتِ آن می‌شود.

خون دلها ز بوش چون جوی برفت زان سوی که آمد به همان سوی برفت

از دوری و فقدانِ آن عطرِ دل‌انگیز، خونِ دل‌های عاشقان همانند جویباری جاری شد؛ گویی آن حقیقتِ ناب، از همان دیارِ غیب که آمده بود، دوباره به سوی همان مبدأ بازگشت و ما را تنها گذاشت.

نکته ادبی: «خون دل» نمادِ درد و فراق است و «جوی» تشبیهی برای کثرتِ اندوهِ دلدادگان؛ همچنین «زان سوی» اشاره به عالم غیب و خاستگاهِ قدسیِ حقیقت دارد که به جهانِ مادی تعلق ندارد.

آرایه‌های ادبی

استعاره خم باده

اشاره به منبعِ حقیقت و معرفت که عطر آن (تأثیر معنوی) نباید محصور شود.

تشبیه خون دلها ... چون جوی

تشبیه مقدارِ اندوه و خونِ جگرِ عاشقان به جویباری جاری برای نشان دادن شدتِ حزن.

کنایه بستن سر خم

کنایه از تلاشِ بیهوده برای محصور کردنِ حقیقتِ متعالی در قالب‌های تنگِ ذهنی.