دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۲۴۵

مولوی
پرورد به ناز و نعمت آن دوست مرا بردوخت مرقع از رگ و پوست مرا
تن خرقه و اندر آن دل من صوفی عالم همه خانقاه و شیخ او است مرا

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

در این ابیات، شاعر با دیدگاهی عارفانه به خلقت انسان و رابطه او با پروردگار می‌نگرد. او هستیِ تنِ انسان را هدیه‌ای از جانب محبوب می‌داند که با ظرافت و مهر خلق شده و از رگ و پوست، جامه‌ای برای روح فراهم آمده است.

شاعر نگاهی عرفانی به جهان پیرامون دارد و کل عالم را به مثابه یک خانقاه بزرگ می‌بیند که در آن، جانِ آدمی به عنوان سالک در کالبدِ تن به عبادت مشغول است و پروردگار، نقشِ مرشد و پیرِ راهنما را برای او ایفا می‌کند.

معنای روان

پرورد به ناز و نعمت آن دوست مرا بردوخت مرقع از رگ و پوست مرا

آن دوست (خداوند)، مرا در دامان مهر و لطف خود پرورید و با استفاده از رگ و پوست تنم، جامه‌ای (بدن) برای من دوخت.

نکته ادبی: واژه «مرقع» در اصطلاح عرفانی به جامه و خرقه‌ای گفته می‌شود که درویشان می‌پوشند و در اینجا کنایه از پیکر ظاهری انسان است که همچون جامه‌ای بر روح پوشیده شده است.

تن خرقه و اندر آن دل من صوفی عالم همه خانقاه و شیخ او است مرا

بدن من مانند لباس درویشی است که در درون آن دل من همچون صوفیِ سالک زندگی می‌کند؛ تمام این جهان برای من همچون خانقاهی است و آن دوست (خدا)، پیر و مرشد من در این مسیر است.

نکته ادبی: شاعر با استفاده از تشبیهاتِ عرفانی، کل هستی را به صحنه‌ای از سیر و سلوک معنوی بدل کرده است که در آن اجزای عالم، نمادهایِ طریقِ عرفان هستند.

آرایه‌های ادبی

استعاره مرقع

اشاره به بدن انسان که همچون خرقه‌ای برای روح است.

تشبیه بلیغ تن خرقه

تن به خرقه تشبیه شده تا نشان‌دهنده ناپایداری و در عین حال پوشش بودنِ آن برای روح باشد.

مراعات نظیر صوفی، خانقاه، شیخ، خرقه

استفاده از واژگانِ هم‌حوزه برای ترسیم فضای عرفانی و خانقاهی.