دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۲۳۹

مولوی
پائی که همی رفت به شبستان سر مست دستی که همی چید ز گل دسته بدست
از بند و گشاد دهن دام اجل آن دست بریده گشت و آن پای شکست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات با زبانی تلخ و واقع‌گرایانه، گذر عمر و ناپایداری زندگی آدمی را ترسیم می‌کنند. شاعر با تضادی آشکار، صحنه‌های سرخوشی و فعالیت‌های لذت‌بخش انسانی را در کنار سرنوشت محتوم و ناگزیر مرگ قرار داده است تا بی‌اعتباری دنیای مادی را گوشزد کند.

مضمون اصلی، یادآوری این نکته است که فرجام همه دلبستگی‌ها، حرکت‌ها و بهره‌مندی‌های دنیوی، زوال و نابودی است. در نظر شاعر، «اجل» مانند دامی است که هر کس به فراخور مشغله یا لذت‌هایش، سرانجام در آن گرفتار شده و کالبدش متلاشی می‌گردد.

معنای روان

پائی که همی رفت به شبستان سر مست دستی که همی چید ز گل دسته بدست

آن پایی که با سرمستی و نشاط به سوی خلوتگاهِ عیش و نوش قدم برمی‌داشت، و آن دستی که با اشتیاق از گل‌ها دسته فراهم می‌کرد، اکنون به چه سرنوشتی دچار شده‌اند؟

نکته ادبی: «همی» در اینجا نشان‌دهنده استمرار و تکرار در گذشته است. «شبستان» استعاره از مکان عیش، خلوتگاه عاشقانه یا به طور کلی محیط زندگی و لذت است.

از بند و گشاد دهن دام اجل آن دست بریده گشت و آن پای شکست

هنگامی که دامِ مرگ دهان گشود و بسته شد، آن دستِ گل‌چین بریده و آن پایِ مستِ راهوار، در هم شکست و نابود گشت.

نکته ادبی: «دام اجل» اضافه‌ی استعاری است. «بند و گشاد» در اینجا به سازوکار و لحظه فرود آمدنِ دامِ مرگ اشاره دارد که به معنای پایان حرکت و فعالیتِ تن است.

آرایه‌های ادبی

استعاره دام اجل

مرگ به دامی تشبیه شده که آدمی در آن گرفتار می‌شود و راه گریزی از آن نیست.

تضاد و تقابل مست رفتن و گل چیدن در برابر بریده و شکستن

شاعر با قرار دادن تصاویر پویای زندگی در مقابل تصاویر ایستا و نابودشده مرگ، ناپایداری هستی را به تصویر کشیده است.

مجاز دست و پا

استفاده از اجزای بدن برای اشاره به کل وجود انسان و فعالیت‌های او.