دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۲۳۸

مولوی
پای تو گرفته ام ندارم ز تو دست درمان ز که جویم که دلم مهر تو خست
هی طعنه زنی که بر جگر آبت نیست گر بر جگر نیست چه شد بر مژه هست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات بیانگر پیوندی ناگسستنی و عشقی عمیق است که شاعر با وجود طعنه‌ها و سرزنش‌های معشوق، همچنان بر آن پای می‌فشارد و از آن دست نمی‌کشد.

شاعر در این کلام، در پی اثبات صداقت و شدتِ رنجِ عاشقانه‌ی خویش است؛ او با پاسخی زیرکانه، اشک‌های جاری بر دیدگانش را گواهی بر عمق احساساتش می‌داند و پاسخِ بی‌مهریِ معشوق را با تکیه بر شواهد عینی و تجلیِ بیرونیِ عشق می‌دهد.

معنای روان

پای تو گرفته ام ندارم ز تو دست درمان ز که جویم که دلم مهر تو خست

من به دامان تو چنگ زده‌ام و هرگز رهایت نخواهم کرد؛ حال که تیرِ عشقِ تو دلم را مجروح کرده است، برای التیام این درد به چه کسی جز خودت پناه ببرم؟

نکته ادبی: «خست» از مصدر «خستن» به معنای مجروح کردن است و در اینجا به معنایِ دلی است که از عشقِ یار جراحت برداشته است.

هی طعنه زنی که بر جگر آبت نیست گر بر جگر نیست چه شد بر مژه هست

تو پیوسته مرا سرزنش می‌کنی که گویی شور و حرارتِ عشق در جانت نیست؛ اما اگر این تپش و آتش در باطنِ جانِ من پنهان است، چه باک؟ که نشانه‌یِ آن، اشک‌هایی است که بر مژگانم نشسته است.

نکته ادبی: «آب بر جگر داشتن» کنایه‌ای کهن است به معنای داشتنِ عطش، اشتیاق و حرارتِ عشق که در باطن فرد است و شاعر این ویژگی را به چالش می‌کشد.

آرایه‌های ادبی

کنایه پای تو گرفته‌ام

اشاره به توسل جستن، پیوندِ عمیق و التماس برای رها نکردنِ یار.

اصطلاح آب بر جگر داشتن

کنایه‌ای از وجودِ حرارت، عشق و عطشِ درونی؛ معشوق مدعیِ فقدانِ آن در عاشق است.

نمادگرایی مژه

اشاره به اشک و گریستن؛ مژه در اینجا نمادی از تجلیِ بیرونیِ رنجِ درونی و سندِ عاشقی است.