دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۲۳۷

مولوی
با هستی و نیستیم بیگانگی است وز هر دو بریدیم نه مردانگی است
گر من ز عجایبی که در دل دارم دیوانه نمی شوم ز دیوانگی است

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات بازتاب‌دهنده احوالِ درونیِ سالکی است که از بندِ دوگانه‌های هستی و نیستی رها شده و به ساحتی فراتر از مفاهیمِ عادیِ عقلانی گام نهاده است.

شاعر در پیِ تبیینِ جایگاهِ وجودیِ خویش است که در آن، سکوت و آرامشِ ظاهری‌اش در برابرِ شگفتی‌هایِ بی‌کرانِ باطنی، خود به نوعی دیوانگی و بیگانگی با جهانِ پیرامون تعبیر می‌شود.

معنای روان

با هستی و نیستیم بیگانگی است وز هر دو بریدیم نه مردانگی است

من از دایره وجود و عدم عبور کرده‌ام و با هر دو بیگانه هستم؛ این‌که از هستی و نیستی دل بریده‌ام، نه از سرِ شجاعت و مردانگیِ متعارف است، بلکه ناشی از احوالی دیگر است.

نکته ادبی: مردانگی در اینجا اشاره به خویِ پهلوانی و کنشگریِ دنیوی دارد که شاعر آن را فراتر از آن می‌داند که با معیارهایِ رایج سنجیده شود.

گر من ز عجایبی که در دل دارم دیوانه نمی شوم ز دیوانگی است

اگر با تمامِ عجایب و اسرارِ غریبی که در سینه‌ دارم، ظاهراً به دیوانگی نیفتاده‌ام، خودِ این پایداری و خویشتن‌داری، نشانه‌یِ جنونِ عمیق‌تر و درونی‌تری است.

نکته ادبی: واژه عجایب به معنایِ شگفتی‌ها و اسرارِ باطنی است که در دلِ شاعر جای دارد و به دلیلِ عظمتِ آن، بر زبان جاری نمی‌شود.

آرایه‌های ادبی

تضاد هستی و نیستی

قرار گرفتن دو مفهومِ متضاد در کنار هم برای نشان دادنِ بی‌اعتباریِ هر دو در نگاهِ عارف.

پارادوکس دیوانه نمی‌شوم ز دیوانگی است

عاقل ماندن در برابرِ اسرارِ بزرگ را نشانه‌یِ دیوانگی دانستن که بیانی متناقض و عمیق است.