دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۲۳۳

مولوی
با عشق نشین که گوهر کان تو است آنکس را جو که تا ابد آن تو است
آنرا بمخوان جان که غم جان تو است بر خویش حرام کن اگر نان تو است

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات بر محوریتِ عشق الهی و دلبستگی‌های اصیل انسانی استوار است و انسان را به جدایی از وابستگی‌های مادی و پوچ فرا می‌خواند. شاعر با نگرشی عرفانی، عشق را گوهرِ وجودی آدمی و حقیقتی ازلی می‌داند که باید در جست‌وجوی آن بود.

مضمون اصلی، تشخیصِ سره از ناسره در طریقِ زندگی است؛ آنجا که هر آنچه مایه اندوهِ جان و فرسایشِ روح آدمی باشد، حتی اگر به ظاهر مایه معاش باشد، باید از آن پرهیز کرد تا جانِ آدمی در زلالِ عشق و حقیقت باقی بماند.

معنای روان

با عشق نشین که گوهر کان تو است آنکس را جو که تا ابد آن تو است

در محضر عشق بنشین که آن، همان گوهرِ ارزشمندِ نهفته در وجودِ توست و همواره در پی آن معشوقِ ازلی باش که تا ابد همراه و متعلق به تو باقی می‌ماند.

نکته ادبی: کلمه «کان» استعاره از وجود انسان است که عشق را در خود نهفته دارد؛ «آن» دوم در مصراع دوم به معنای معشوق یا امرِ مقدس است.

آنرا بمخوان جان که غم جان تو است بر خویش حرام کن اگر نان تو است

چیزی را مایه حیات و جانِ خود مپندار که باعث اندوهِ روح تو می‌شود؛ و اگر آن چیز، تنها مایه تأمین معاش دنیوی توست، خود را از آن دور نگه دار و بر خویشتن حرامش کن.

نکته ادبی: تضاد و تقابلی ظریف میان «جان» (به معنای روح) و «نان» (به معنای معاش دنیوی) وجود دارد که نشان‌دهنده اولویت دادن به تعالی روح بر نیازهای مادی است.

آرایه‌های ادبی

استعاره گوهر کان

تشبیه عشق به گوهری گران‌بها که در معدن وجود آدمی نهفته است.

تضاد جان و نان

تقابل میان معنویت و جان‌مایه حقیقی با نیازهای مادی و معاش.

کنایه بر خویش حرام کن

دعوت به زهد و دوری از وابستگی‌های مادی که روح را می‌آزارد.