دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۲۲۸

مولوی
بازآی که یار بر سر پیمانست از مهر تو برنگشت صد چندانست
تو بر سر مهری که ترا یکجانست او چون باشد که جان جان جانست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات بیانگر دعوتی صمیمانه به بازگشت و تجدید عهد است که در آن، پایداریِ محبتِ معشوق مورد تأکید قرار می‌گیرد. شاعر با زبانی حاکی از اشتیاق، مخاطب را به سویِ پیوندی فرا می‌خواند که فراتر از دلبستگی‌های عادی انسانی است.

درونمایه‌ی اصلی، تفاوت میانِ عشقِ محدودِ انسانی و عشقِ حقیقی و ازلی است. در اینجا معشوق نه یک موجودِ زمینیِ فانی، بلکه سرچشمه‌ی هستی و جانِ جان توصیف شده که پیوند با او، تعالی‌بخش و بی‌انتهاست.

معنای روان

بازآی که یار بر سر پیمانست از مهر تو برنگشت صد چندانست

به سوی من بازگرد که دوست و همراه تو هنوز بر سر عهد و پیمان خویش ایستاده است و محبت او نسبت به تو نه تنها کم نشده، بلکه صد برابر افزایش یافته است.

نکته ادبی: صد چندان در اینجا کنایه از شدت گرفتن و افزوده شدن بسیار است و بر سر پیمان بودن استعاره از وفاداری و پایداری در عهد است.

تو بر سر مهری که ترا یکجانست او چون باشد که جان جان جانست

تو در حالی بر مهر و محبتی ایستاده‌ای که محدود به جان و عمر توست؛ اما آن معشوق که خود جانِ جان و اصلِ هستی است، چگونه ممکن است مانند تو محدود باشد؟ او فراتر از این تعابیر است.

نکته ادبی: جانِ جانِ جان تصعید و تکرار برای نشان دادن مرتبه متعالی و وجود مطلق معشوق است که از مرتبه جانِ فردی فراتر می‌رود.

آرایه‌های ادبی

کنایه بر سر پیمان بودن

به معنای وفاداری و پایداری بر عهد است.

تکرار و اشتقاق جانِ جانِ جان

برای تأکید بر عمق و مرتبه هستی‌شناسانه معشوق و برتری وجود او بر جانِ فردی.

تضاد یک‌جان / جان جان جان

تقابل میان محبت انسانی و محدود با عشق و وجود الهی و نامحدود.