دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۲۱۹

مولوی
ای هرچه صدف بستهٔ دریای لبت وی هرچه گهر فتاده در پای لبت
از راهزنان رسیده جانم تا لب گر ره ندهی وای من و وای لبت

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات در ستایش زیبایی لب محبوب و بیان اشتیاق سوزان عاشق است. شاعر با بهره‌گیری از تصویرسازی‌های دریایی و گوهربار، لب محبوب را سرچشمه‌ی زیبایی‌ها و گنجینه‌ای می‌داند که تمام صدف‌ها و گوهرها در برابر آن ناچیز می‌نمایند.

در بخش دوم، لحن از ستایش به استغاثه تغییر می‌کند؛ جایی که عاشق از فشارهای روانی و موانع وصال به ستوه آمده و با استفاده از کنایه‌ای کهن، وضعیت بحرانی خود را در آستانه‌ی فنا توصیف کرده و از محبوب تقاضای التفات دارد.

معنای روان

ای هرچه صدف بستهٔ دریای لبت وی هرچه گهر فتاده در پای لبت

ای کسی که تمام صدف‌های عالم در دریای وجود تو نهفته‌اند و تمام گوهرهای گران‌بها در برابر زیبایی لب‌های تو، همچون چیزی افتاده و بی‌ارزش‌اند.

نکته ادبی: استعاره از لب به دریا برای نشان دادن عمق زیبایی و پیوند صدف و گوهر با دندان‌ها و دهان محبوب که در کلامی تغزلی به کار رفته است.

از راهزنان رسیده جانم تا لب گر ره ندهی وای من و وای لبت

از دست مشکلات و دشواری‌های عشق که همچون راهزنان به من هجوم آورده‌اند، جانم به لب رسیده و در آستانه‌ی مرگ هستم؛ اگر اجازه‌ی وصال ندهی، هم بر حالِ زارِ من و هم بر حالِ لب‌های تو (که از فیضِ بوسه محروم می‌مانند) باید افسوس خورد.

نکته ادبی: کنایه از جان به لب رسیدن به معنای نهایتِ درماندگی و رسیدن به آستانه‌ی مرگ است که در ادبیات کلاسیک بسیار پربسامد است.

آرایه‌های ادبی

استعاره دریای لبت

تشبیه لب به دریا به دلیل عمق، گستردگی و ارزشمندی زیبایی آن.

کنایه جانم تا لب رسیده

کنایه از شدت غم و رسیدن به مرز مرگ و نیستی.

مراعات نظیر صدف، دریا، گوهر

استفاده از واژگانی که در یک حوزه‌ی معناییِ دریایی قرار دارند و موجب انسجام تصویرسازی شده‌اند.