دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۱۸۰

مولوی
ای بی خبر از مغز شده غره بپوست هشدار که در میان جانداری دوست
حس مغز تنست و مغز حست جانست چون از تن و حس و جان گذشتی همه اوست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات به نکوهش ظاهرگرایی و غفلت از حقیقت هستی می‌پردازد. شاعر در پی آن است که مخاطب را از سطح جهان که همانا کالبد و حواس پنج‌گانه است فراتر ببرد تا به حقیقت نهایی که همان ذات حق یا دوست است دست یابد.

در این نگاه وجود انسان لایه‌بندی شده است؛ از پوست و ظاهر که بدن است تا مغز که جان است. عبور از این مراتب نه یک فرایند فیزیکی بلکه یک سفر شهودی برای رسیدن به وحدت مطلق و فنا شدن در معشوق است.

معنای روان

ای بی خبر از مغز شده غره بپوست هشدار که در میان جانداری دوست

ای کسی که از حقیقت و جوهر باطنی غافلی و تنها به ظواهر فریبنده دل‌خوش کرده‌ای آگاه باش که در پس این پرده‌های بیرونی حقیقت وجود یا همان دوست پنهان است.

نکته ادبی: مغز و پوست استعاراتی برای باطن و ظاهر هستند. غره شدن کنایه از فریب خوردن ناشی از غرور است.

حس مغز تنست و مغز حست جانست چون از تن و حس و جان گذشتی همه اوست

حواس پنج‌گانه نسبت به بدن حکم مغز و جوهر را دارند و جان نیز حقیقت و مغز حواس است؛ زمانی که از قید بدن و حواس و حتی خود جان عبور کنی تمامی هستی به ذات خداوند تبدیل می‌شود.

نکته ادبی: در این بیت سیر صعودی کمال از ماده یعنی تن به تجرد یعنی جان و سپس به مطلق یعنی او به زیبایی ترسیم شده است.

آرایه‌های ادبی

استعاره مغز و پوست

مغز برای اشاره به باطن و حقیقت و پوست برای اشاره به ظاهر و کالبد به کار رفته است.

مراعات نظیر مغز، پوست، تن، حس، جان

واژگانی که بافتار بدنی و وجودی دارند و در کنار هم تناسب معنایی ایجاد کرده‌اند.

تدرج تن، حس، جان، او

چینش کلمات برای نشان دادن سلسله مراتب صعودی از سطح به حقیقت مطلق.