دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۱۵۶

مولوی
از عهد مگو که او نه بر پای منست چون زلف تو عهد من شکن در شکن است
زان بند شکن مگو که اندر لب تست یا زان آتش که از لبت در دهن است

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

در این ابیات، شاعر با نگاهی حسرت‌بار و عاشقانه، به ناپایداری و سستی پیمان‌ها در عالم عشق می‌پردازد. او معتقد است که وفاداری در دنیای عاشقی معنایی ندارد و هرچه هست، پریشانی و بی‌ثباتی است. شاعر این بی‌ثباتی را به پیچ و تاب زلف یار تشبیه می‌کند که در هم تنیده و گره‌خورده است و عهدِ عاشق نیز در این مسیر، دچار همین شکستگی و تزلزل می‌شود.

در بخش دوم، شاعر با بیانی تأثیرگذار به قدرت جادویی و خطرناک لبان یار اشاره می‌کند. او از سویی از گره‌های کلامی و رمزآلودِ نهفته در لبان محبوب سخن می‌گوید و از سوی دیگر، به آتشی اشاره دارد که از این لبان بر جان عاشق می‌افتد و او را درگیر سوز و گداز می‌کند. در نگاه شاعر، این لبان هم منشأ شیرینی کلام هستند و هم عامل پریشانی و سوختن عاشق.

معنای روان

از عهد مگو که او نه بر پای منست چون زلف تو عهد من شکن در شکن است

از عهد و پیمان سخنی به میان نیاور؛ چرا که برای من هیچ ثبات و پایداری ندارند.

نکته ادبی: مقصود از عهد در اینجا وفاداری است که شاعر آن را امری غیرثابت می‌داند.

زان بند شکن مگو که اندر لب تست یا زان آتش که از لبت در دهن است

چرا که پیمان‌های من نیز همچون پیچ و تاب زلف تو، پر از شکستگی و گره‌خوردگی هستند و پایدار نمی‌مانند.

نکته ادبی: واژه «شکن» ایهام دارد؛ هم به معنای پیچ و تاب زلف و هم به معنای شکستن و نقض پیمان.

آرایه‌های ادبی

تشبیه چون زلف تو عهد من شکن در شکن است

تشبیه ناپایداری و درهم‌تنیدگیِ عهد و پیمان به گره‌ها و پیچ و تاب زلف یار.

ایهام شکن

استفاده از واژه شکن برای اشاره همزمان به حالت ظاهری زلف (تاب و پیچ) و حالت معنوی عهد (شکستن و نقض).

استعاره آتش

تشبیه کلام یا بوسه یار به آتش سوزان که بیانگر تأثیر عمیق و دردناک آن بر روح و جان عاشق است.