دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۱۳۲

مولوی
آن را که غمی باشد و بتواند گفت گر از دل خود بگفت بتواند رفت
این طرفه گلی نگر که ما را بشکفت نه رنگ توان نمود و نه بوی نهفت

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اشعار کاوشی در دو ساحت متفاوت تجربه انسانی است؛ نخست درمان اندوه از طریق بیان و گفت‌وگو و دوم تبیین ناتوانی آدمی در وصف احوالات درونی شگفت‌انگیز. شاعر بر این باور است که سخن گفتن مرهمی بر زخم‌های نهفته در دل است و می‌تواند سنگینی غم را بزداید اما در عین حال تجربه‌های متعالی و درونی چنان پیچیده و خاص هستند که در قالب واژگان و ظاهر نمی‌گنجند و همزمان نشان دادن و پنهان کردنشان از اختیار انسان خارج است.

معنای روان

آن را که غمی باشد و بتواند گفت گر از دل خود بگفت بتواند رفت

کسی که اندوهی در دل دارد اگر بتواند آن را با کسی در میان بگذارد و به زبان بیاورد می‌تواند آن بار سنگین غم را از جانش بیرون براند و به آرامش برسد.

نکته ادبی: استفاده از فعل رفتن در اینجا کنایه از سبک‌بال شدن و زدوده شدن اندوه از جان است.

این طرفه گلی نگر که ما را بشکفت نه رنگ توان نمود و نه بوی نهفت

به این گل شگفت و نادر که در باغ جان ما شکوفا شده است بنگر؛ این تجربه چنان درونی است که نه می‌توان جلوه و رنگ آن را به دیگران نشان داد و نه می‌توان عطر خوش و تأثیر آن را از دیگران پنهان کرد.

نکته ادبی: واژه طرفه به معنای شگفت و نادر است و ترکیب گلی که ما را بشکفت استعاره از عشق یا حالی عرفانی است که در وجود انسان جوانه زده است.

آرایه‌های ادبی

کنایه از دل رفتن

اشاره به خارج شدن غم و اندوه از قلب انسان و رسیدن به آرامش.

استعاره گلی که ما را بشکفت

استعاره از عشق پنهانی یا تجربه‌ای معنوی که در درون شاعر روییده است.

متناقض‌نما (پارادوکس) نه رنگ توان نمود و نه بوی نهفت

اشاره به حیرت و ناتوانی زبان در وصف حقیقتی که هم آشکار بودنش غیرممکن است و هم پنهان ماندنش.