دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۱۲۵

مولوی
آن چشم که خون گشت غم او را جفت است زو خواب طمع مدار کوکی خفته است
پندارد کاین نیز نهایت دارد ای بیخبر از عشق که این را گفته است

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این دو بیت بیانگرِ حال و هوای عاشقی است که در دریای رنج و اندوه غوطه‌ور است. شاعر در این ابیات، پیوندِ ناگسستنی میانِ عشق و رنج را ترسیم می‌کند و به مخاطبِ ناآگاه هشدار می‌دهد که عشق، فرایندی بی‌انتهاست و نباید آن را با معیارهای عادی و پایان‌پذیرِ دنیوی سنجید.

مضمون اصلی، نفیِ تصوراتِ باطلِ بیگانگان از عشق است. عاشقی که چشمانش از خونِ دل، رنگین شده، دیگر سهمی از آسایش و خواب ندارد و از سوی دیگر، کسانی که گمان می‌کنند عشق نقطه‌ی پایانی دارد، در حقیقت هیچ‌گونه بویی از حقیقتِ آن نبرده‌اند.

معنای روان

آن چشم که خون گشت غم او را جفت است زو خواب طمع مدار کوکی خفته است

چشمی که از شدت درد و اندوه، خون‌بار شده است، همواره با غم و رنج همنشین است. از چنین کسی انتظارِ خواب و آرامش نداشته باش، زیرا چگونه ممکن است عاشقِ دردمند، به خواب فرو رود؟

نکته ادبی: خون گشتنِ چشم، کنایه از گریستنِ بسیار و رنجِ عمیق است. واژه‌ی جفت در اینجا به مفهومِ همنشین و قرینِ دائمی است.

پندارد کاین نیز نهایت دارد ای بیخبر از عشق که این را گفته است

فردِ ناآگاه می‌پندارد که این مسیرِ عشق نیز به پایان می‌رسد؛ ای کسی که از حقیقتِ عشق بی‌خبری، چه کسی چنین گمانِ باطلی را به تو القا کرده است؟

نکته ادبی: استفاده از پرسشِ انکاری در مصراع دوم برای رد کردنِ این پندارِ غلط است که عشق می‌تواند محدود و پایان‌پذیر باشد.

آرایه‌های ادبی

کنایه خون گشتن چشم

اشاره به گریستنِ بسیار و غرق شدن در رنج و اندوه.

پرسشِ انکاری که این را گفته است؟

برای رد کردنِ این تصورِ نادرست که عشق سرانجامی دارد.

تضاد مفهومی خواب و بیداری عاشق

تقابل میان نیازِ طبیعی به خواب و بی‌قراریِ ناشی از عشق.