دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۱۲۲

مولوی
آن جان که از او دلبر ما شادانست پیوسته سرش سبز و لبش خندان است
اندازهٔ جان نیست چنان لطف و جمال آهسته بگوئیم مگر جانانست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اشعار در ستایش زیبایی و جایگاه رفیع معشوق سروده شده‌اند و فضایی سرشار از شیفتگی و حیرت را به تصویر می‌کشند. شاعر با بهره‌گیری از مضامین لطیف، محبوب را منبع اصلی شادی و سرزندگی می‌داند و به قدری این جمال را بی‌پایان و متعالی می‌بیند که توصیف آن را از توان کلمات خارج دانسته و آن را به نهان‌گویی توصیه می‌کند.

تم اصلی شعر، ستایشِ کمالِ مطلقِ معشوق است؛ چنان که شاعر در پی آن است تا با کلامی ظریف و کنایه‌آمیز، تفاوتِ میانِ جانِ خاکی و حقیقتِ جان‌بخشِ معشوق را بیان کند.

معنای روان

آن جان که از او دلبر ما شادانست پیوسته سرش سبز و لبش خندان است

آن وجود نازنینی که محبوبِ ما به واسطه حضور او شادمان و خرسند است، همواره در طراوت و سرسبزیِ زندگی غوطه‌ور است و لبخند هرگز از لبانش محو نمی‌شود.

نکته ادبی: ترکیب سرسبز بودن کنایه از طراوت، شادابی، سلامت و نیک‌بختی است.

اندازهٔ جان نیست چنان لطف و جمال آهسته بگوئیم مگر جانانست

زیبایی و لطفِ آن محبوب، فراتر از حد و گنجایشِ جانِ آدمی است؛ باید این سخن را به آهستگی و در نهان بر زبان آورد، چرا که شاید او همان جانِ جانان و حقیقتِ مطلق باشد.

نکته ادبی: واژه جانان به معنای کسی که محبوبِ جان است و جان، نثارِ او می‌شود، در اینجا تلمیحی به جایگاه متعالی معشوق دارد.

آرایه‌های ادبی

کنایه سرش سبز

به معنای برخورداری از طراوت، شادابی، سعادت و خوش‌اقبالی است.

مبالغه اندازهٔ جان نیست چنان لطف و جمال

شاعر زیبایی و لطفِ معشوق را فراتر از ظرفیت و توانِ توصیفِ جانِ آدمی می‌داند.

تلمیح جانان

اشاره به جایگاه عرفانی محبوب که جان‌بخشِ عاشق است.