دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۱۱۶

مولوی
آمد بر من چو در کفم زر پنداشت چون دید که زر نیست وفا را بگذاشت
از حلقهٔ گوش او چنین پندارم کانجا که زر است گوش میباید داشت

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات روایتی تلخ و کنایه‌آمیز از نگاه مادی‌گرایانه به روابط انسانی است. شاعر با زبانی صریح و طنزآلود، از شخصی سخن می‌گوید که تنها به طمع ثروت به او نزدیک شده است. وقتی آن شخص درمی‌یابد که سخن یا همراهیِ شاعر، متاعِ زرینی برای او ندارد، به سرعت پیمانِ عاطفی و وفاداری را رها می‌کند.

درونمایه اصلی اثر، بی‌وفاییِ مبتنی بر منفعت‌طلبی است. شاعر با هوشمندی، پیوند میان طمع و توجه را به تصویر می‌کشد و نشان می‌دهد که چگونه برخی افراد، ارزش‌های انسانی را فدای ثروت می‌کنند.

معنای روان

آمد بر من چو در کفم زر پنداشت چون دید که زر نیست وفا را بگذاشت

او هنگامی به سراغ من آمد که گمان می‌کرد در دستم ثروت و زر دارم؛ اما به محض اینکه متوجه شد پولی در کار نیست، پیمانِ وفاداری و دوستی را به راحتی نادیده گرفت و مرا ترک کرد.

نکته ادبی: تقابل میان زر و وفا، کلید فهم این بیت است؛ شاعر با استفاده از فعل پنداشت، بر اشتباه محاسباتی مخاطب در تشخیص ارزش‌های حقیقی تاکید دارد.

از حلقهٔ گوش او چنین پندارم کانجا که زر است گوش میباید داشت

با دیدن گوشواره در گوش او، این‌گونه گمان می‌کنم که او گوش شنوا و توجه خود را تنها برای جایی نگه می‌دارد که در آن طلا و ثروتی وجود داشته باشد.

نکته ادبی: شاعر از ایهام کلمه گوش و حلقه گوش بهره برده است؛ گوش داشتن به معنای توجه کردن و حلقه گوش نمادی برای آراستگی مادی است که در اینجا به طمع تفسیر شده است.

آرایه‌های ادبی

کنایه گوش داشتن

به معنای توجه کردن و گوش سپردن؛ در اینجا با ایهام به معنای گوشواره داشتن نیز به کار رفته است.

ایهام حلقه گوش

اشاره به زیورآلات و همچنین نمادی از طمع که ذهن مخاطب را به سمت دلبستگی‌های مادی می‌برد.

تضاد زر و وفا

قرار دادن مفهوم مادی (زر) در برابر ارزش انسانی (وفا) برای نشان دادن اولویت‌های نادرست مخاطب.