دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۱۱۰

مولوی
هستم به وصال دوست دلشاد امشب وز غصهٔ هجر گشته آزاد امشب
با یار بچرخم و دل میگوید یارب که کلید صبح گم باد امشب

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این شعر بیانگر حال و هوای پرشور و شعف‌انگیز عاشق در لحظات وصال است. شاعر در این ابیات، غرق در لذتِ کنارِ معشوق بودن است و چنان سرگشته و سرمست است که تمامی غم‌های ناشی از دوری را به دست فراموشی سپرده است.

مضمون اصلی این شعر، آرزوی جاودانگیِ لحظه است. شاعر برای اینکه بتواند این شادی و خلوتِ عاشقانه را حفظ کند، از خداوند می‌خواهد که زمان از حرکت بایستد و صبحِ جدایی، که نمادِ پایانِ خلوتِ شبانه است، هرگز فرا نرسد.

معنای روان

هستم به وصال دوست دلشاد امشب وز غصهٔ هجر گشته آزاد امشب

امشب از اینکه به معشوق خود رسیده‌ام، لبریز از شادی هستم و از رنج و غمِ دوری از او کاملاً رهایی یافته‌ام.

نکته ادبی: وصال به معنای رسیدن و پیوستن است و در مقابلِ هجر به معنای دوری و جدایی به کار رفته است.

با یار بچرخم و دل میگوید یارب که کلید صبح گم باد امشب

در حالی که با معشوق خود به شادی و پایکوبی مشغولم، قلبم با تمام وجود از خداوند می‌خواهد که راهِ رسیدنِ صبح که پایان‌بخشِ خلوتِ شب است، بسته شود تا این شبِ عزیز تا ابد ادامه یابد.

نکته ادبی: کلیدِ صبح کنایه از طلوع خورشید و گذرِ زمان است که شاعر با استعاره، مانعِ وقوعِ آن می‌شود.

آرایه‌های ادبی

تضاد وصال و هجر

تضاد میانِ رسیدن به یار و دوری از او که موجب برجسته‌تر شدن لذت وصال می‌شود.

استعاره کلید صبح

صبح را به دربی تشبیه کرده که نیاز به کلید دارد و طلوعِ خورشید همان باز شدنِ آن در است.

کنایه کلید صبح گم باد

کنایه از تمنایِ طولانی شدنِ شب و ایستاییِ زمان برای تداومِ لحظاتِ عاشقانه.