دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۱۰۵

مولوی
علمی که ترا گره گشاید به طلب زان پیش که از تو جان برآید به طلب
آن نیست که هست مینماید بگذار آن هست که نیست مینماید به طلب

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

در این ابیات، شاعر بر دو محور اصلی تأکید می‌ورزد: یکی ضرورتِ استفاده از فرصتِ کوتاه عمر برای کسب معرفت و دانش راستین که گره‌گشای حیات انسان است، و دیگری ضرورتِ تمییز میان واقعیت‌های اصیل و نمودهای فریبنده مادی.

فضای کلام، فضایی حکمت‌آمیز و ترغیب‌کننده به تفکر عمیق است که انسان را از غفلت نسبت به حقیقت هستی برحذر می‌دارد و او را به جست‌وجوی گوهر پنهانِ عالم، فراتر از ظاهرِ ناپایدارِ آن، دعوت می‌کند.

معنای روان

علمی که ترا گره گشاید به طلب زان پیش که از تو جان برآید به طلب

آن دانشی را جست‌وجو کن که می‌تواند مشکلات و گره‌های زندگی تو را بگشاید؛ پیش از آنکه عمرت به پایان برسد و مرگ (جان دادن) فرا برسد، باید در پی این معرفت باشی.

نکته ادبی: گره‌گشایی کنایه از یافتن راه حل برای مشکلات و پیچیدگی‌های وجود است و جان برآمدن کنایه از لحظه مرگ و خروج روح از کالبد است.

آن نیست که هست مینماید بگذار آن هست که نیست مینماید به طلب

آنچه را که در ظاهر وجود دارد اما حقیقت ندارد (امور دنیوی و فانی) رها کن و در عوض، در پیِ آن حقیقتی باش که اگرچه در نگاه نخست ناپیدا و پنهان است، اما اصلِ هستی است.

نکته ادبی: شاعر با استفاده از تضادِ هست و نیست، خواننده را به یک نگاه عرفانی دعوت می‌کند که در آن نمودهای مادی در مقابل حقیقتِ باطنی قرار می‌گیرند.

آرایه‌های ادبی

کنایه گره‌گشاید

اشاره به حل شدن مشکلات زندگی و یافتن پاسخ برای پرسش‌های بنیادین وجود.

کنایه جان برآید

اشاره به فرا رسیدن مرگ و پایان فرصتِ زیستن.

تضاد و پارادوکس آن نیست که هست / آن هست که نیست

تقابل میان نمودهای فریبنده جهانِ مادی و حقیقتِ اصیلِ هستی.