دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۴۳

مولوی
خود را به خیل درافکنم مست آنجا تا بنگرم آن جان جهان هست آنجا
یا پای رساندم به مقصود و مراد یا سر بدهم همچو دل از دست آنجا

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اشعار نمایی از اشتیاق شدید عاشق برای رسیدن به سرچشمه‌ی هستی و پیوستن به جمع عاشقان حقیقت است. شاعر با رویکردی عارفانه، خود را در دریای بی‌پایان محبت غرق می‌بیند و با حالتی از ازخودبی‌خودشدگی، به دنبال دیدار با محبوب ازلی است.

در این فضا، تعهد عاشق به حدی است که وصال یار را تنها هدف غایی خود می‌داند. او در این مسیر خطیر، جان‌فشانی را نه به عنوان یک انتخاب، بلکه به عنوان پیامد طبیعی این عشق می‌پذیرد و آماده است تا در راه رسیدن به مقصود، هستی خود را به تمامی فدا کند.

معنای روان

خود را به خیل درافکنم مست آنجا تا بنگرم آن جان جهان هست آنجا

من در حالی که از عشق آن محبوب هستی‌بخش سرمست شده‌ام، خود را در میان جمعیت عاشقان آن مکان می‌اندازم تا شاید بتوانم آن حقیقت کل که در آنجا حضور دارد را مشاهده کنم.

نکته ادبی: خیل به معنی گروه و لشکریان است و اینجا به معنای جمع مشتاقان به کار رفته است. جان جهان از اصطلاحات عرفانی برای اشاره به خداوند یا حقیقت هستی است.

یا پای رساندم به مقصود و مراد یا سر بدهم همچو دل از دست آنجا

در راه رسیدن به این معشوق، یا به وصال آن هدف متعالی می‌رسم و یا همان‌طور که پیش‌تر دلم را به او باخته‌ام، اکنون جان و هستی‌ام را نیز در آنجا فدا می‌کنم.

نکته ادبی: سر دادن کنایه‌ای است از جان‌فشانی و فدا کردن جان. پای رساندن به مقصود نیز کنایه‌ای از رسیدن به کامیابی و وصال است.

آرایه‌های ادبی

استعاره جان جهان

اشاره به ذات خداوند یا حقیقت وجودی معشوق که به مثابه‌ی روح هستی است.

کنایه سر دادن

کنایه از جان‌باختن و فدا کردن تمام هستی در راه عشق.

مراعات نظیر پای، سر، دل

استفاده از اجزای بدن برای بیان ایثار تمام وجود در مسیر عشق.