دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۱۴

مولوی
ای آنکه چو آفتاب فرداست بیا بیرون تو برگ و باغ زرد است بیا
عالم بی تو غبار و گرد است بیا این مجلس عیش بی تو سرد است بیا

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات بیانگر اشتیاق شدید و نیاز عمیق جانِ عاشق به حضور معشوق است. در این سروده‌ها، حضور معشوق به مثابه خورشیدی حیات‌بخش تصویر شده که تاریکی و سردیِ جهانِ بی‌حضورِ او را به گرما و طراوت بدل می‌کند. شاعر با استفاده از نمادهای طبیعت، فضای یاس‌آلودِ غیبت را در تقابل با امیدِ بازگشتِ یار قرار داده است.

تمِ اصلی، بازگشت به زندگی است؛ گویی هستیِ عاشق بدونِ مخاطبِ این شعر، فاقد معنا و پویایی است. در واقع، این اشعار بازتاب‌دهنده‌ی حالتی است که در آن، تمامیِ هستی برای بازگشتِ محبوب به تپش می‌افتد و نبودِ او مساوی با زوال و بی‌معنایی جهان است.

معنای روان

ای آنکه چو آفتاب فرداست بیا بیرون تو برگ و باغ زرد است بیا

ای کسی که وجودت همانند امیدِ تابناکِ خورشید در فردای روشن است، به نزد ما بازگرد؛ چرا که در غیابِ تو، حتی شاداب‌ترین مظاهرِ طبیعت (مانند باغ و برگ‌ها) رو به زردی و پژمردگی نهاده‌اند، پس بیا تا زندگی رنگ تازگی گیرد.

نکته ادبی: استعاره‌سازی از معشوق به عنوان آفتابِ فردا، بیانگرِ نقشی حیاتی و نویدبخش در جهان‌بینیِ عاشق است.

عالم بی تو غبار و گرد است بیا این مجلس عیش بی تو سرد است بیا

جهانِ هستی بدون حضورِ تو برای من بی‌ارزش و همچون گرد و غباری ناپایدار است؛ این بزمِ شادمانی و محفلِ یاران نیز بی‌حضورِ تو سرد و بی‌روح گشته است، پس بازگرد.

نکته ادبی: تضاد میانِ ماهیتِ «مجلس عیش» که باید گرم باشد و توصیفِ «سردی» آن، به خوبی نشان‌دهنده‌ی تهی بودنِ شادی‌ها از معنا در غیابِ محبوب است.

آرایه‌های ادبی

استعاره آفتاب فردا

تشبیه معشوق به آفتابِ فردا برای تبیینِ جایگاهِ امیدبخش و روشنی‌دهنده‌ی او در هستی.

نماد باغ زرد

استفاده از باغِ زرد به عنوان نمادِ پژمردگی و زوالِ زندگی در نبودِ یار.

تضاد مجلس عیش و سرد

تقابلِ میانِ شادیِ ذاتیِ بزم و سردیِ حاصل از غیبتِ معشوق برای تأکید بر غم.

تکرار بیا

استفاده از واژه‌ی بیا در پایانِ مصرع‌ها به عنوان ردیف که نشان‌دهنده تکرارِ نیاز و خواهشِ ملتمسانه‌ی عاشق است.