دیوان شمس - رباعیات

مولوی

رباعی شمارهٔ ۸

مولوی
از بادهٔ لعل ناب شد گوهر ما آمد به فغان ز دست ما ساغر ما
از بسکه همی خوریم می بر سر می ما در سر می شدیم و می در سر ما

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات بازتاب‌دهنده حالتی از غرقگی و وارستگی است که در آن شخص چنان با باده الفت می‌گیرد که مرز میان هستیِ خویش و می از میان می‌رود. شاعر فضای رندانه‌ای را ترسیم می‌کند که در آن، نوشیدنِ مداومِ شراب، به نمادی برای از خود بیگانگی و رسیدن به حقیقتی درونی تبدیل شده است.

گوینده چنان در این مسیر پیش رفته که دیگر خود را نمی‌شناسد و هستیِ خویش را در باده مستحیل کرده است؛ به گونه‌ای که حتی ظرفِ شراب نیز از این شدتِ میگساری به ستوه آمده و گویی به زبانِ حال، زبان به شکایت گشوده است.

معنای روان

از بادهٔ لعل ناب شد گوهر ما آمد به فغان ز دست ما ساغر ما

ذاتِ وجودِ ما با نوشیدنِ شرابِ سرخ و ناب، ارزشی والا یافته و جلا گرفته است؛ چندان‌که ساغر از کثرتِ میگساریِ ما به فریاد و فغان درآمده است.

نکته ادبی: واژه «گوهر» استعاره از ذات و جوهره‌ی وجودی انسان است و «لعل» وصفی برای شراب سرخِ ناب که نشان از خلوص دارد.

از بسکه همی خوریم می بر سر می ما در سر می شدیم و می در سر ما

از بس که بی‌وقفه و پشتِ‌سرِ‌هم باده می‌نوشیم، هستیِ ما در شراب فانی شده و از میان رفته است؛ در حالی که خودِ شراب نیز به درونِ اندیشه و جانِ ما رسوخ کرده است.

نکته ادبی: عبارت «بر سرِ می» کنایه از تکرار و مداومت در کار است و «در سر شدن» استعاره از غرقگی و از خود بی‌خود شدن است که در آن، جایگاهِ عاشق و معشوق (می و میگسار) با یکدیگر عوض شده است.

آرایه‌های ادبی

تشخیص (جان‌بخشی) آمد به فغان ز دست ما ساغر ما

شاعر با نسبت دادنِ صفتِ «فغان» به ساغر، آن را به موجودی جاندار تبدیل کرده است که از دستِ میگسار به ستوه آمده است.

استعاره لعل ناب

اشاره به شرابِ سرخی دارد که از نظر ارزش و درخشندگی به سنگِ قیمتی (لعل) تشبیه شده است.

تداخل و انعکاس (اشتقاق و تضاد) ما در سر می شدیم و می در سر ما

این بازیِ زبانی زیبا، اتحاد و یکی شدنِ باده و باده‌نوش را نشان می‌دهد و نمادی از فنایِ عاشق در معشوق است.