دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۹۰۰

مولوی
بگیر دامن لطفش که ناگهان بگریزد ولی مکش تو چو تیرش که از کمان بگریزد
چه نقش ها که ببازد چه حیله ها که بسازد به نقش حاضر باشد ز راه جان بگریزد
بر آسمانش بجویی چو مه ز آب بتابد در آب چونک درآیی بر آسمان بگریزد
ز لامکانش بخوانی نشان دهد به مکانت چو در مکانش بجویی به لامکان بگریزد
نه پیک تیزرو اندر وجود مرغ گمانست یقین بدان که یقین وار از گمان بگریزد
از این و آن بگریزم ز ترس نی ز ملولی که آن نگار لطیفم از این و آن بگریزد
گریزپای چو بادم ز عشق گل نه گلی که ز بیم باد خزانی ز بوستان بگریزد
چنان گریزد نامش چو قصد گفتن بیند که گفت نیز نتانی که آن فلان بگریزد
چنان گریزد از تو که گر نویسی نقشش ز لوح نقش بپرد ز دل نشان بگریزد

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

درونمایه اصلی این ابیات، تبیین ماهیت گریزان و دست‌نیافتنی محبوبِ ازلی یا همان حقیقت مطلق است. شاعر بر این باور است که تلاش‌های عقلانی، حسی و کلامی انسان برای به بند کشیدن، تعریف کردن یا توصیف دقیق این حقیقت، همواره بی‌ثمر است؛ چرا که آن حقیقت، فراتر از هر چارچوب، قالب و مکانی است که ما برایش ترسیم می‌کنیم.

فضای حاکم بر این سروده‌ها، نوعی سرگشتگیِ عارفانه است. شاعر با بهره‌گیری از پارادوکس‌ها و تصاویر متضاد، نشان می‌دهد که هرگاه انسان بخواهد با ابزارهای زمینی -مانند منطق، نام‌گذاری یا مکان‌سنجی- حقیقت را در مالکیت خود درآورد، آن حقیقت از چنگ او می‌گریزد؛ این‌گونه به سالک می‌آموزد که راهِ وصل، نه در تملک و درک عقلی، که در رهایی و تسلیم است.

معنی و تفسیر

بگیر دامن لطفش که ناگهان بگریزد ولی مکش تو چو تیرش که از کمان بگریزد

به جای اینکه سعی کنی محبوب را با زور و فشار به بند بکشی -مانند کسی که زه کمان را بیش از حد می‌کشد و تیر رها می‌شود- تنها به مهربانی و لطف او چنگ بزن؛ زیرا اگر بخواهی او را به زور محدود کنی، از دستت می‌گریزد.

نکته ادبی: تشبیه تیر و کمان، کنایه از تلاشِ قهری و زورگویانه برای تسلط بر حقیقتی است که ماهیتی فراتر از قدرتِ عقل دارد.

چه نقش ها که ببازد چه حیله ها که بسازد به نقش حاضر باشد ز راه جان بگریزد

آن محبوب برای آزمودنِ عاشق، چهره‌ها و حیله‌های گوناگونی به خود می‌گیرد؛ در ظاهر نزد تو حاضر است، اما در باطن و از مسیرِ جان و روح، از دست تو فرار می‌کند.

نکته ادبی: «نقش باختن» کنایه از جلوه‌گری و تغییرِ چهره دادن برای آزمودنِ عاشق است.

بر آسمانش بجویی چو مه ز آب بتابد در آب چونک درآیی بر آسمان بگریزد

اگر بخواهی او را در آسمان بیابی، همچون ماه در آبِ زمین می‌تابد و اگر به دنبالش در آب بروی، دوباره به آسمان بازمی‌گردد؛ بدین معنا که حقیقت در هیچ‌کدام از این دو جا محدود نیست.

نکته ادبی: آرایه تضاد و پارادوکسِ مکانی برای نشان دادنِ بی‌مکانیِ محبوب.

ز لامکانش بخوانی نشان دهد به مکانت چو در مکانش بجویی به لامکان بگریزد

اگر از ساحتِ غیرمادی و بی‌مکان او را فرا بخوانی، در دنیای مادی به تو نشانه‌ای می‌دهد، اما چون در آن دنیای مادی به دنبالش بگردی، دوباره به همان ساحت بی‌مکانی می‌گریزد.

نکته ادبی: «لامکان» اصطلاحی عرفانی به معنای ساحتِ تجرد و عالمِ معنا است که خارج از مختصاتِ فیزیکی است.

نه پیک تیزرو اندر وجود مرغ گمانست یقین بدان که یقین وار از گمان بگریزد

تصورِ این حقیقت، مانند تصورِ یک پرنده یا پیکِ تندرو نیست؛ یقین داشته باش که آن حقیقتِ محض، از هرگونه گمان و تخیلِ ذهنِ بشری، فرار می‌کند.

نکته ادبی: واژه «گمان» در مقابل «یقین» به معنایِ ظن و تخیلاتِ ذهنیِ ناقصِ بشری است.

از این و آن بگریزم ز ترس نی ز ملولی که آن نگار لطیفم از این و آن بگریزد

اگر من از دیگران دوری می‌کنم، نه از سر خستگی یا دلتنگی است، بلکه به این دلیل است که محبوبِ ظریف و نازنین من، از بودن در جمعِ این و آن می‌گریزد.

نکته ادبی: «ملولی» به معنای دلتنگی و افسردگی از بودن با دیگران است.

گریزپای چو بادم ز عشق گل نه گلی که ز بیم باد خزانی ز بوستان بگریزد

من مانند باد، گریزپای هستم؛ نه برای عشقِ گلِ زمینی، بلکه به خاطر اینکه محبوبِ من مانند گلی است که از ترسِ بادِ خزان، خود را از دسترسِ بوستان پنهان می‌کند.

نکته ادبی: تشبیه به باد، بیانگرِ ناپایداری و سرعتِ بسیارِ محبوب در تغییرِ ساحتِ حضور است.

چنان گریزد نامش چو قصد گفتن بیند که گفت نیز نتانی که آن فلان بگریزد

نامش چنان فرار است که وقتی می‌خواهی به زبان بیاوری، از ذهنت می‌پرد؛ به گونه‌ای که حتی نمی‌توانی بگویی «فلان کس»، چرا که آن عنوان هم نمی‌تواند او را در خود نگه دارد.

نکته ادبی: اشاره به ناتوانیِ زبان و واژگان برای نامیدنِ ذاتِ حق تعالی.

چنان گریزد از تو که گر نویسی نقشش ز لوح نقش بپرد ز دل نشان بگریزد

آن محبوب چنان از تو می‌گریزد که اگر بخواهی تصویری از او ترسیم کنی، آن تصویر از روی کاغذ می‌پرد و نشان و اثرش هم از دلِ تو پاک می‌شود.

نکته ادبی: «لوح» در اینجا کنایه از ذهن و کاغذ است که قابلیتِ پذیرشِ نقشِ حقیقت را ندارد.

آرایه‌های ادبی

پارادوکس (متناقض‌نما) بر آسمانش بجویی چو مه ز آب بتابد

بیانِ هم‌زمانیِ حضور و غیابِ محبوب در دو مکانِ متضاد برای نشان دادنِ تعالیِ ذاتِ او.

تشخیص (شخصیت‌بخشی) گریزپای چو بادم

نسبت دادن صفتِ گریزپا بودن به محبوب، برای تبیینِ ماهیتِ ناپایدار و فرارِ آن از بندِ حواس.

تمثیل تیر و کمان

تمثیلی برای نشان دادنِ اشتباهِ انسان در تلاش برای به بند کشیدنِ حقیقت با زور و عقلِ جزئی.