دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۸۷۰

مولوی
چشمم همی پرد مگر آن یار می رسد دل می جهد نشانه که دلدار می رسد
این هدهد از سپاه سلیمان همی پرد وین بلبل از نواحی گلزار می رسد
جامی بخر به جانی ور زانک مفلسی بفروش خویش را که خریدار می رسد
آن گوش انتظار خبر نوش می کند وان چشم اشکبار به دیدار می رسد
آن دل که پاره پاره شد و پاره هاش خون آن پاره پاره رفته به یک بار می رسد
قد چو چنگ را که دلش تار تار شد نک زخمه نشاط به هر تار می رسد
آن خارخار باغ و تقاضاش رد نشد گل های خوش عذار سوی خار می رسد
آن زینهار گفتن عاشق تهی نبود اینک سپاه وصل به زنهار می رسد
نک طوطیان عشق گشادند پر و بال کز سوی مصر قند به قنطار می رسد
شهر ایمنست جمله دزدان گریختند از بیم آنک شحنه قهار می رسد
چندین هزار جعفر طرار شب گریخت کآمد خبر که جعفر طیار می رسد
فاش و صریح گو که صفات بشر گریخت زیرا صفات خالق جبار می رسد
ای مفلسان باغ خزان راهتان بزد سلطان نوبهار به ایثار می رسد
در خامشیست تابش خورشید بی حجاب خاموش کاین حجاب ز گفتار می رسد

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

این غزل سرشار از شور و هیجانِ بشارتِ دیدار است. شاعر، آمدنِ «یار» را که استعاره‌ای از تجلیات حق و حضور معنوی است، نوید می‌دهد. در این فضا، رسیدن یار نه یک واقعه‌ی بیرونی، بلکه تغییری بنیادین در ساحتِ درونی انسان است که با کنار رفتنِ حجاب‌های «خودِ کاذب» و صفاتِ بشری همراه است.

تصویرسازی‌های شاعر از طبیعت (بهار و گلزار) و فضای اجتماعیِ آن زمان (شحنه و دزد و سلطان)، فضایی را ترسیم می‌کند که در آن، با رسیدنِ حقیقت، زشتی‌ها و رذایل اخلاقی (دزدانِ شب‌رو) از حریم جان فرار می‌کنند و باغِ وجود انسان، آماده‌ی میزبانی از الطاف الهی می‌شود. دعوت به سکوت برای درکِ بی‌واسطه‌ی حقیقت، حسن ختام این پیام است.

معنی و تفسیر

چشمم همی پرد مگر آن یار می رسد دل می جهد نشانه که دلدار می رسد

پرش چشم و تپش قلبم، نشانه‌هایی از آمدن یار است و انگار این بی‌قراری‌ها خبر از رسیدنِ دلبری می‌دهد که در انتظارش بودم.

نکته ادبی: در متون قدیم، پرش پلک (چشم‌زدن) را فالِ نیک و نشانه‌ی رسیدن خبر یا دیداری قریب‌الوقوع می‌دانستند.

این هدهد از سپاه سلیمان همی پرد وین بلبل از نواحی گلزار می رسد

همان‌طور که هدهد، پیام‌آورِ سپاه سلیمان بود، این نشانه‌ها نیز پیام‌آورِ یار هستند و همان‌طور که بلبل نویدِ بهار را می‌دهد، او نیز از گلزارِ حقیقت به سویم می‌آید.

نکته ادبی: اشاره به داستان هدهد و حضرت سلیمان در قرآن و متون ادبی که نمادِ خبررسانی و هدایت است.

جامی بخر به جانی ور زانک مفلسی بفروش خویش را که خریدار می رسد

اگر تهیدستی و هیچ نداری، باز هم جانت را به میان بگذار و این جامِ عشق را به دست آور؛ حتی اگر لازم شد خودت را بفروش، چرا که خریدارِ واقعی (خداوند/یار) در راه است.

نکته ادبی: استعاره از معامله‌ی جان با یار؛ در اینجا مفلس بودن به معنای نداشتنِ دلبستگی‌های دنیوی است که فرصتی برای خریده شدن توسط یار فراهم می‌کند.

آن گوش انتظار خبر نوش می کند وان چشم اشکبار به دیدار می رسد

آن گوشی که مدام منتظر شنیدن خبر بود، اکنون با شنیدنِ نوای یار سیراب می‌شود و آن چشمی که از دوری گریان بود، اکنون با دیدارِ یار روشن شده است.

نکته ادبی: تضاد میان انتظارِ پر درد و وصالِ شیرین؛ چشمِ اشکبار در اینجا تمثیلی از پاکیزگیِ دیدگان برای دیدار است.

آن دل که پاره پاره شد و پاره هاش خون آن پاره پاره رفته به یک بار می رسد

دلی که در فراق تکه‌تکه شده و خونین گشته بود، حالا با رسیدنِ یار، تمامِ آن پاره‌های پراکنده، یکباره جمع و درمان می‌شوند.

نکته ادبی: اشاره به التیامِ روحی که در فراق آسیب دیده و با وصال یکپارچگی خود را بازمی‌یابد.

قد چو چنگ را که دلش تار تار شد نک زخمه نشاط به هر تار می رسد

قدِ خمیده‌ای که همچون چنگ (ساز) تار و پودش از غم از هم گسیخته بود، اکنون با زخمه‌ی نشاط و شادی که از سوی یار می‌رسد، دوباره جان می‌گیرد.

نکته ادبی: تشبیه قد به سازِ چنگ؛ زخمه زدن به تار چنگ در اینجا کنایه از دمیدنِ روحِ تازه و شادی به کالبدِ خسته است.

آن خارخار باغ و تقاضاش رد نشد گل های خوش عذار سوی خار می رسد

آن دردهایی که همچون خار در دل بود و هر چه تقاضا می‌کردیم اجابتی نداشت، حالا با رسیدنِ یار که گلِ خوش‌چهره‌ی باغِ هستی است، به پایان می‌رسد.

نکته ادبی: خارخار به معنی اضطراب و دغدغه و دردِ درونی است.

آن زینهار گفتن عاشق تهی نبود اینک سپاه وصل به زنهار می رسد

آن ناله‌ها و زنهار گفتن‌های عاشقانه که در پی امان‌خواهی بود، بیهوده نبود؛ چرا که اکنون سپاهِ وصلِ الهی برای یاریِ عاشق از راه می‌رسد.

نکته ادبی: زنهار در اینجا به معنای امان خواستن و پناه بردن به درگاهِ یار است.

نک طوطیان عشق گشادند پر و بال کز سوی مصر قند به قنطار می رسد

طوطیانِ جان و عشق، پر و بال گشوده‌اند؛ چرا که از سوی مصرِ حقیقت، قندِ معرفت به وفور و در مقیاسِ بسیار زیاد به سویمان می‌آید.

نکته ادبی: اشاره به مصر به عنوان منبعِ شیرینی و قند؛ طوطی نمادِ سخنگوی جان و عشق است که مشتاقِ قند است.

شهر ایمنست جمله دزدان گریختند از بیم آنک شحنه قهار می رسد

شهرِ وجودم امن و امان شده است؛ چرا که دزدانِ رذایل از ترسِ رسیدنِ شحنه‌ی قهار (نیرویِ مقتدرِ الهی) گریخته‌اند.

نکته ادبی: شحنه به معنای داروغه و نگهبان شهر است که در اینجا استعاره از قدرتِ الهی برای پاکسازیِ درون است.

چندین هزار جعفر طرار شب گریخت کآمد خبر که جعفر طیار می رسد

بسیاری از «جعفرهای طرار» (نفس‌های فریبکار) شبانه گریختند، چون خبر رسید که «جعفر طیار» (روحِ بلندپرواز و پاک) در حال آمدن است.

نکته ادبی: استفاده از صنعت تضاد و ایهام در نام جعفر؛ طرار به معنای دزد و حیله‌گر و طیار به معنای پروازکننده و بلندمرتبه است.

فاش و صریح گو که صفات بشر گریخت زیرا صفات خالق جبار می رسد

بگو و اعتراف کن که تمام صفات بشری و خودخواهی‌ها از بین رفت، زیرا صفاتِ جبار و قدرتمندِ حق در حالِ تجلی است.

نکته ادبی: فاش گفتن به معنای آشکار کردن و اعتراف به حقیقتی است که پیش از این پوشیده بود.

ای مفلسان باغ خزان راهتان بزد سلطان نوبهار به ایثار می رسد

ای کسانی که باغِ وجودتان به دست خزانِ غفلت نابود شده است، نگران نباشید؛ سلطانِ نوبهارِ حقیقت برای بخشش و لطف به سوی شما می‌آید.

نکته ادبی: سلطانِ نوبهار استعاره‌ای فاخر برای تجلیِ دوباره‌ی رحمتِ الهی پس از دوره‌ای از سردیِ معنوی است.

در خامشیست تابش خورشید بی حجاب خاموش کاین حجاب ز گفتار می رسد

در سکوت است که تابشِ بی‌حجابِ خورشیدِ حقیقت را می‌توان دید؛ پس خاموش باش که سخن گفتن، خود حجابی بر این مشاهده است.

نکته ادبی: اشاره به این نکته عرفانی که ذهن و زبان، خود بزرگترین موانع برای درکِ بی واسطه‌ی حقیقت هستند.

آرایه‌های ادبی

استعاره سلطان نوبهار

استعاره از تجلیِ رحمت و لطف الهی که همچون بهار، خزانِ افسردگیِ روح را از بین می‌برد.

تلمیح سپاه سلیمان، هدهد، قند مصر، جعفر طیار

اشاره به داستان‌های قرآنی و اساطیری برای عمق بخشیدن به مفهومِ خبررسانی و پیروزیِ حق بر باطل.

تضاد جعفر طرار و جعفر طیار

تقابلِ هوشمندانه‌ی میان نفسِ فریبکار و روحِ قدسی که در قالب یک نام (جعفر) بیان شده است.

مراعات نظیر باغ، گلزار، گل، خار، بهار، خزان

استفاده از واژگانِ هم‌خانواده با حوزه معناییِ طبیعت برای ترسیمِ فضای معنوی اثر.