دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۸۶۹

مولوی
خیاط روزگار به بالای هیچ مرد پیراهنی ندوخت که آن را قبا نکرد
بنگر هزار گول سلیم اندر این جهان دامان زر دهند و خرند از بلیس درد
گل های رنگ رنگ که پیش تو نقل هاست تو می خوری از آن و رخت می کنند زرد
ای مرده را کنار گرفته که جان من آخر کنار مرده کند جان و جسم سرد
خود با خدای کن که از این نقش های دیو خواهی شدن به وقت اجل بی مراد فرد
پاها مکش دراز بر این خوش بساط خاک کاین بستریست عاریه می ترس از نورد
مفکن گزافه مهره در این طاس روزگار پرهیز از آن حریف که هست اوستاد نرد
منگر به گرد تن بنگر در سوار روح می جو سوار را به نظر در میان گرد
رخسارها چون گل لابد ز گلشنیست گلزار اگر نباشد پس از کجاست ورد
سیب زنخ چو دیدی می دان درخت سیب بهر نمونه آمد این نیست بهر خورد
همت بلند دار که با همت خسیس چاوش پادشاه براند تو را که برد
خاموش کن ز حرف و سخن بی حروف گوی چون ناطقه ملایکه بر سقف لاجورد

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

این مجموعه ابیات با زبانی استعاری و حکیمانه، ماهیت گذرای جهان مادی و فریبندگی آن را ترسیم می‌کند. شاعر در پی آن است که مخاطب را از دلبستگی به ظواهر دنیوی که همگی دستخوش زوال و فرسودگی هستند برحذر دارد و او را به سوی حقیقت متعالی و پیوند با حضرت حق سوق دهد. در این نگرش، جهان همچون بازیچه‌ای پرخطر و بستری موقت تصویر شده که غفلت در آن، سرمایه عمر را به باد می‌دهد.

این نگاه به جهان، دعوتی است به بیداری و نگریستن به باطن امور. شاعر هشدار می‌دهد که اسیرِ نقش‌های فریبنده ظاهری نشویم و به جای توجه به تن که خاکی و فانی است، بر جان که سوار بر این مرکب است، تمرکز کنیم تا در لحظه مرگ و در پیشگاه ابدیت، دست‌خالی و بی‌پناه نمانیم.

معنی و تفسیر

خیاط روزگار به بالای هیچ مرد پیراهنی ندوخت که آن را قبا نکرد

روزگار همچون خیاطی است که برای هیچ‌کس وضعیت، تن یا لباسی نساخت و نیافرید مگر اینکه در نهایت آن را پاره کرد و از بین برد. اشاره به زوال حتمی تمامی امور دنیوی است.

نکته ادبی: خیاط روزگار استعاره از گذر زمان است که همه چیز را کهنه و نابود می‌کند. قبا کردن در اینجا به معنای شکافتن و از ریخت انداختن است.

بنگر هزار گول سلیم اندر این جهان دامان زر دهند و خرند از بلیس درد

نگاه کن که چه بسیارند افراد ساده‌لوح و نادانی که در این دنیا، سرمایه گران‌بهای جان و گوهر وجود خود را می‌دهند و در عوض، از ابلیس (نفس اماره) درد و رنج می‌خرند.

نکته ادبی: گول سلیم به معنای ساده‌لوح و نادان است. دامان زر کنایه از سرمایه ارزشمند معنوی است.

گل های رنگ رنگ که پیش تو نقل هاست تو می خوری از آن و رخت می کنند زرد

لذت‌های رنگارنگ دنیا که در نظر تو همچون خوراکی‌های خوشمزه و پذیرایی هستند، در حقیقت تو از آن‌ها می‌خوری اما آن‌ها در واقع رنگ و روی تو را زرد (بیمار و پژمرده) می‌کنند.

نکته ادبی: نقل در اینجا استعاره از متاع‌های دنیوی و ظواهر فریبنده است.

ای مرده را کنار گرفته که جان من آخر کنار مرده کند جان و جسم سرد

ای کسی که به چیزهای مرده و بی‌ارزش دنیوی دل‌بسته‌ای و آن‌ها را در آغوش گرفته‌ای، بدان که این دلبستگی به امور فانی و بی‌روح، عاقبت جان و جسم تو را نیز سرد و بی‌جان می‌کند.

نکته ادبی: کنار گرفتن به معنای در آغوش کشیدن و دلبستگی است. سرد شدن کنایه از بی‌رمقی و مرگ معنوی است.

خود با خدای کن که از این نقش های دیو خواهی شدن به وقت اجل بی مراد فرد

خودت را با خداوند پیوند ده، زیرا از این نقش و نگارهای فریبنده دیو (نفس و دنیا)، در لحظه مرگ چیزی جز تنهایی و ناامیدی عایدت نخواهد شد.

نکته ادبی: نقش‌های دیو نماد زرق و برق‌های فریبنده دنیوی است که انسان را از حقیقت دور می‌کند.

پاها مکش دراز بر این خوش بساط خاک کاین بستریست عاریه می ترس از نورد

در این دنیا که بستری ناپایدار و عاریه‌ای است، پای خود را بیش از حد دراز نکن (احساس راحتی و ماندگاری نکن)؛ زیرا این بستر به زودی جمع می‌شود و از این فرآیند جمع شدن بترس.

نکته ادبی: نورد در اینجا به معنای درهم پیچیدن طومار یا بساط زندگی است.

مفکن گزافه مهره در این طاس روزگار پرهیز از آن حریف که هست اوستاد نرد

در این بازی روزگار، مهره خود را به سادگی و بیهوده مَینداز؛ از آن حریف و رقیبی که در بازیِ نرد (بازی سرنوشت) استاد و ماهر است، پرهیز کن و محتاط باش.

نکته ادبی: طاس روزگار و نرد استعاره از بازی تقدیر و گذر عمر است.

منگر به گرد تن بنگر در سوار روح می جو سوار را به نظر در میان گرد

به گرد و غبار تن خیره نشو، بلکه به آن سوار (روح) نگاه کن؛ در میان این گرد و غبار مادی، به دنبال آن سوار حقیقی باش.

نکته ادبی: گرد تن استعاره از جسم خاکی است و سوار، نماد روح ملکوتی انسان است.

رخسارها چون گل لابد ز گلشنیست گلزار اگر نباشد پس از کجاست ورد

اگر چهره‌ها زیبا و گلگون هستند، بی‌شک از گلستانی نشأت گرفته‌اند؛ اگر گلزاری (عالم معنا) در کار نباشد، این گل‌های (زیبایی‌های) عالم مادی از کجا آمده‌اند؟

نکته ادبی: گل و گلشن استعاره از جلوه‌های زیبایی در عالم خلقت است که نشان از مبدأ متعالی دارد.

سیب زنخ چو دیدی می دان درخت سیب بهر نمونه آمد این نیست بهر خورد

وقتی زیبایی چانه (سیب زنخ) را دیدی، بدان که این تنها نمونه‌ای از درخت سیب (منشأ اصلی زیبایی) است؛ این زیبایی برای آن نیست که فقط مصرفش کنی (یا فقط به آن دلبسته شوی)، بلکه نشانه‌ای از اصل زیبایی است.

نکته ادبی: سیب زنخ اصطلاحی ادبی برای زیبایی چهره است. شاعر می‌گوید این‌ها صرفاً نمونه (نشانه) هستند.

همت بلند دار که با همت خسیس چاوش پادشاه براند تو را که برد

همت خود را بلند نگه دار؛ زیرا اگر همت تو پست و ناچیز باشد، چاووش (جارچی) پادشاه تو را از درگاه می‌راند؛ چه کسی تو را به سوی کمال می‌برد؟

نکته ادبی: چاوش در اینجا به معنای نگهبان یا هدایتگر درگاه پادشاه (خداوند) است.

خاموش کن ز حرف و سخن بی حروف گوی چون ناطقه ملایکه بر سقف لاجورد

از حرف و سخن‌های بیهوده خاموش شو و به زبانی که حروف ندارد (زبان دل و سکوت) سخن بگو؛ همان‌گونه که فرشتگان در سقف آسمان نیلگون با سکوت و تسبیح خدا را می‌خوانند.

نکته ادبی: سقف لاجورد نماد آسمان و جایگاه ملکوتیان است. سخن بی حروف اشاره به شهود و آگاهی باطنی دارد.

آرایه‌های ادبی

استعاره خیاط روزگار

تشبیه گذر زمان به خیاطی که هستی انسان را می‌دوزد و سپس می‌شکافد.

تناقض (پارادوکس) گل‌های رنگ رنگ ... رخت می‌کنند زرد

گل‌ها که مظهر زیبایی و طراوت‌اند، در اینجا عامل زردی و بیماری معرفی شده‌اند.

مجاز گرد تن

اشاره به جسم مادی که در مقایسه با روح، بی‌ارزش و خاکی است.

تمثیل استاد نرد

استفاده از بازی نرد برای بیان بی‌رحمی و مهارت زمانه در گرفتن جان انسان.

کنایه پاها مکش دراز

کنایه از دلبستگی و احساس راحتی بیش از حد در دنیا.