دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۸۵۰

مولوی
یک خانه پر ز مستان مستان نو رسیدند دیوانگان بندی زنجیرها دریدند
بس احتیاط کردیم تا نشنوند ایشان گویی قضا دهل زد بانگ دهل شنیدند
جان های جمله مستان دل های دل پرستان ناگه قفس شکستند چون مرغ برپریدند
مستان سبو شکستند بر خنب ها نشستند یا رب چه باده خوردند یا رب چه مل چشیدند
من دی ز ره رسیدم قومی چنین بدیدم من خویش را کشیدم ایشان مرا کشیدند
آن را که جان گزیند بر آسمان نشیند او را دگر کی بیند جز دیده ها که دیدند
یک ساقیی عیان شد آشوب آسمان شد می تلخ از آن زمان شد خیکش از آن دریدند

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

این سروده، تصویری پرشور از لحظه تحول روحی و جذبه‌های عرفانی است. شاعر در این فضای پرنشاط، از ورودِ «مستان» یا همان عاشقانِ حقیقت به ساحت وجود سخن می‌گوید که با کنار زدنِ قید و بندهای مادی و عقلانی، به مرتبه‌ای از شهود رسیده‌اند که درکِ آن برای همگان ممکن نیست. این متن، بیانگرِ تجربه شخصیِ شاعر در پیوستن به این خیلِ عاشق و رها شدن از قفسِ تن و تعلقات است.

درونمایه اصلی این شعر، رهاییِ جان از بندهای تنگِ دنیوی و عروج به سوی عالمِ معناست. شاعر با استفاده از نمادهایی چون «قفس»، «سبو» و «زنجیر»، تضاد میانِ عالمِ ظاهر و باطن را ترسیم می‌کند و نشان می‌دهد که نوشیدنِ باده‌ی حقیقت، چنان تحولی در جانِ عاشق ایجاد می‌کند که او را از تمامِ قراردادهای دست‌و‌پاگیرِ بشری جدا کرده و به سویِ آسمانِ جان هدایت می‌کند.

معنی و تفسیر

یک خانه پر ز مستان مستان نو رسیدند دیوانگان بندی زنجیرها دریدند

خانه‌ای از وجودِ انسان پُر از عاشقانی شد که تازه از راه رسیده‌اند؛ این دیوانگانِ عشق، بندهایی را که بر دست و پایشان بود، پاره کردند و آزاد شدند.

نکته ادبی: «دیوانگان» در اینجا به معنای اصطلاحیِ عارفان است که عقلِ مصلحت‌اندیش را رها کرده و به شوریدگی رسیده‌اند.

بس احتیاط کردیم تا نشنوند ایشان گویی قضا دهل زد بانگ دهل شنیدند

ما بسیار مراقب بودیم که کسی از این حالِ خوشِ ما باخبر نشود، اما گویی تقدیرِ الهی بر طبلِ رسوایی زد و همه آوازِ آن را شنیدند و به ما پیوستند.

نکته ادبی: «قضا» به معنای تقدیر و خواستِ الهی است و «دهل زدن» کنایه از آشکار شدنِ رازی است که قابل پنهان کردن نیست.

جان های جمله مستان دل های دل پرستان ناگه قفس شکستند چون مرغ برپریدند

جانِ تمامِ این عاشقان و دلهای کسانی که دل‌باخته‌ی محبوبِ حقیقی هستند، ناگهان قفسِ تن را شکستند و همانند پرنده‌ای که رها شده باشد، به سویِ آسمانِ حقیقت پرواز کردند.

نکته ادبی: «قفس» استعاره‌ای از جسم و تعلقاتِ دنیوی است که جانِ آدمی را محدود کرده است.

مستان سبو شکستند بر خنب ها نشستند یا رب چه باده خوردند یا رب چه مل چشیدند

عاشقان، کوزه‌های خود را (که نمادِ شریعتِ ظاهری یا عقلِ جزئی است) شکستند و بر خُم‌های شرابِ حقیقت تکیه زدند؛ خدایا! اینان چه شرابی نوشیده‌اند و چه حقیقتِ نابی را چشیده‌اند؟

نکته ادبی: «مُل» از واژگانِ کهن برای شراب است. «سبو» و «خُم» تضادی میانِ ظرفِ کوچکِ دنیوی و ظرفیتِ بیکرانِ حقیقت هستند.

من دی ز ره رسیدم قومی چنین بدیدم من خویش را کشیدم ایشان مرا کشیدند

من دیروز از راه رسیدم و گروهی چنین را دیدم؛ خواستم خودم را از این حال و هوا دور نگه دارم، اما آن‌ها مرا به سمتِ خود کشیدند.

نکته ادبی: «دی» استعاره از گذشته‌ و زمانی است که شاعر هنوز در این مرتبه از سیر و سلوک نبوده است.

آن را که جان گزیند بر آسمان نشیند او را دگر کی بیند جز دیده ها که دیدند

کسی را که جانِ جهان (محبوبِ حقیقی) برگزیند، به آسمانِ معنویت خواهد برد؛ پس از آن، دیگر چه کسی می‌تواند این جایگاهِ رفیع را ببیند، مگر چشمانی که خود به آن مقام رسیده باشند؟

نکته ادبی: «جان» در مصرع اول به معنای محبوبِ ازلی و روحِ کل است.

یک ساقیی عیان شد آشوب آسمان شد می تلخ از آن زمان شد خیکش از آن دریدند

ساقیِ حقیقی آشکار شد و آشوبی در آسمان برپا کرد؛ از آن زمان شرابِ حقیقت تلخ شد و (به همین دلیل) خیک‌های وجودیِ ما را پاره کرد.

نکته ادبی: «می تلخ» کنایه از سختی‌های راهِ سلوک است که با لذتِ درونی همراه است. «خیک» استعاره از ظرفِ کوچکِ وجودِ انسانی است که تحملِ شرابِ معرفت را ندارد.

آرایه‌های ادبی

استعاره قفس

اشاره به جسم و کالبدِ مادی که مانعِ پروازِ روح است.

کنایه زنجیرها دریدند

اشاره به شکستنِ قیودِ عرفی، شرعی و عادت‌های دنیوی.

تمثیل سبو شکستند بر خنب‌ها نشستند

تمثیلی برای گذار از معرفتِ سطحی و ظاهری به معرفتِ عمیق و باطنی.

تشخیص (جان‌بخشی) قضا دهل زد

دادنِ ویژگیِ انسانی (نواختنِ طبل) به مفهومِ انتزاعیِ تقدیر.