دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۸۴۸

مولوی
از چشم پرخمارت دل را قرار ماند وز روی همچو ماهت در مه شمار ماند
چون مطرب هوایت چنگ طرب نوازد مر زهره فلک را کی کسب و کار ماند
یغمابک جمالت هر سو که لشکر آرد آن سوی شهر ماند آن سو دیار ماند
گلزار جان فزایت بر باغ جان بخندد گل ها به عقل باشد یا خار خار ماند
جاسوس شاه عشقت چون در دلی درآید جز عشق هیچ کس را در سینه یار ماند
ای شاد آن زمانی کز بخت ناگهانی جانت کنار گیرد تن برکنار ماند
چون زان چنان نگاری در سر فتد خماری دل تخت و بخت جوید یا ننگ و عار ماند
می خواهم از خدا من تا شمس حق تبریز در غار دل بتابد با یار غار ماند

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

این غزل، تصویرگرِ تسلیمِ تام و تمامِ عاشق در برابر جلوه‌های جمالِ مطلق و عشقِ الهی است. شاعر با زبانی سرشار از شور و شیدایی، بیان می‌کند که چگونه حضورِ معشوق، تمامِ معادلاتِ عقلانی و دنیوی را برهم می‌زند و خانه دل را از هرچه غیر اوست، پاک می‌سازد.

فضای حاکم بر این سروده، فضایی عرفانی است که در آن، معشوق نه به عنوان یک موجود زمینی، بلکه به مثابه‌ی منبعِ نور و هستی‌بخش معرفی می‌شود. در این نگاه، عشق چنان قدرتی دارد که حتی مفاهیم والای آسمانی و دارایی‌های مادی در برابر آن رنگ می‌بازند و بی‌ارزش می‌شوند.

معنی و تفسیر

از چشم پرخمارت دل را قرار ماند وز روی همچو ماهت در مه شمار ماند

چشم‌های مست و افسونگر تو، آرامش را از دل ربوده است و روی تابانِ همچون ماهِ تو، چنان درخششی دارد که ماهِ آسمان در برابرِ آن، ناچیز و بی‌قدر به نظر می‌رسد.

نکته ادبی: خماری چشم در ادبیات کلاسیک به معنای نیمه‌باز بودن و اثرگذاری سکرآور آن است.

چون مطرب هوایت چنگ طرب نوازد مر زهره فلک را کی کسب و کار ماند

هنگامی که نغمه‌ی عشقِ تو طنین‌انداز می‌شود، حتی زهره (که در باورهای کهن، مطربِ آسمان است) توانِ نوازندگی و هنرنمایی‌اش را در برابر زیبایی تو از دست می‌دهد.

نکته ادبی: زهره در اسطوره‌شناسی کهن فارسی و عربی به عنوان نوازنده فلک شناخته می‌شود.

یغمابک جمالت هر سو که لشکر آرد آن سوی شهر ماند آن سو دیار ماند

لشکرِ زیبایی و جمالِ تو به هر سرزمینی که هجوم می‌آورد، آن‌جا را فتح می‌کند و در نهایت، جز ویرانیِ وابستگی‌های دنیوی و تسخیرِ دل، چیزی باقی نمی‌ماند.

نکته ادبی: یغما در اینجا استعاره از تاخت و تازِ زیبایی معشوق است.

گلزار جان فزایت بر باغ جان بخندد گل ها به عقل باشد یا خار خار ماند

باغِ پُرطراوتِ جانِ تو، باغ‌های مادی را به سخره می‌گیرد و عقلِ جزئی‌نگر در برابر این زیباییِ بی‌کران، سرگشته و حیران می‌ماند.

نکته ادبی: خار خار ماندن کنایه از تردید و حیرت و سرگردانی است.

جاسوس شاه عشقت چون در دلی درآید جز عشق هیچ کس را در سینه یار ماند

وقتی «عشق» همچون جاسوسی تیزبین به قلعه‌ی دل وارد می‌شود، تمامِ دلبستگی‌های دیگر را بیرون می‌راند و تنها خودِ عشق است که در این خانه جای می‌گیرد.

نکته ادبی: جاسوس در اینجا به معنای کسی است که نهان‌بین است و حقایق پنهان را آشکار می‌کند.

ای شاد آن زمانی کز بخت ناگهانی جانت کنار گیرد تن برکنار ماند

چقدر دل‌انگیز و خجسته است آن لحظه‌ای که از سرِ لطفِ روزگار، جانِ عاشق به وصالِ معشوق می‌رسد و قید و بندهای تن و جسم رها می‌شود.

نکته ادبی: تضاد میان تن و جان در ادبیات عرفانی برای بیان اوج رهایی از مادیات به کار می‌رود.

چون زان چنان نگاری در سر فتد خماری دل تخت و بخت جوید یا ننگ و عار ماند

وقتی مستیِ عشقِ چنان معشوقی در سرِ عاشق می‌افتد، او دیگر به فکرِ جاه و مقام و ثروت نیست و تنها دغدغه‌اش رسیدن به محبوب است.

نکته ادبی: تخت و بخت کنایه از قدرت سیاسی و رفاه مالی است.

می خواهم از خدا من تا شمس حق تبریز در غار دل بتابد با یار غار ماند

از خداوند خواستارم که نورِ حقیقتِ شمس تبریزی را در «غارِ دلِ» من بتاباند تا او همواره در این خلوتگاهِ امن، در کنارِ من بماند.

نکته ادبی: غار دل استعاره از خلوتِ درونی انسان است که محلِ تجلی انوار الهی است.

آرایه‌های ادبی

تشبیه روی همچو ماه

تشبیه چهره معشوق به ماه برای نشان دادن درخشش و زیبایی بی‌نظیر.

استعاره غار دل

دل به غاری تشبیه شده که محل خلوت و عبادت و جایگاه نور حقیقت است.

اغراق مر زهره فلک را کی کسب و کار ماند

اغراق در وصف زیبایی که حتی نوازنده آسمان را از کار خود باز می‌دارد.

کنایه تخت و بخت

کنایه از قدرت، سلطنت و ثروت دنیوی که در برابر عشق بی‌اعتبار است.