دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۸۴۴

مولوی
گر ساعتی ببری ز اندیشه ها چه باشد غوطی خوری چو ماهی در بحر ما چه باشد
ز اندیشه ها نخسپی ز اصحاب کهف باشی نوری شوی مقدس از جان و جا چه باشد
آخر تو برگ کاهی ما کهربای دولت زین کاهدان بپری تا کهربا چه باشد
صد بار عهد کردی کاین بار خاک باشم یک بار پاس داری آن عهد را چه باشد
تو گوهری نهفته در کاه گل گرفته گر رخ ز گل بشویی ای خوش لقا چه باشد
از پشت پادشاهی مسجود جبرئیلی ملک پدر بجویی ای بی نوا چه باشد
ای اولیای حق را از حق جدا شمرده گر ظن نیک داری بر اولیا چه باشد
جزوی ز کل بمانده دستی ز تن بریده گر زین سپس نباشی از ما جدا چه باشد
بی سر شوی و سامان از کبر و حرص خالی آنگه سری برآری از کبریا چه باشد
از ذکر نوش شربت تا وارهی ز فکرت در جنگ اگر نپیچی ای مرتضا چه باشد
بس کن که تو چو کوهی در کوه کان زر جو که را اگر نیاری اندر صدا چه باشد

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

این کلام در ستایش رهایی از بندِ اندیشه‌های پراکنده و تعلقات دنیوی است که آدمی را از اصلِ خویش بازداشته است. شاعر با زبانی صمیمانه و عارفانه، مخاطب را دعوت می‌کند تا با خاموش کردنِ هیاهوی ذهن و زدودنِ زنگارِ خودبینی و آز، به گوهرِ پنهان و حقیقتِ الهیِ وجود خود بازگردد و پیوندِ گسسته میان خود و حضرت حق را دوباره برقرار سازد.

این اثر نمادِ سفرِ درونیِ انسان است؛ سفری که از انباشتِ ذهن به سویِ سکوتِ عارفانه، و از سرگشتگی در عالمِ مادی به سویِ آگاهیِ الهی حرکت می‌کند. پیام اصلی این است که آدمی، گوهری گران‌بهاست که زیرِ لایه‌هایی از گل و لایِ غفلت مدفون شده و تنها با شستنِ این زنگارهاست که نورِ واقعیِ جان آشکار می‌شود.

معنی و تفسیر

گر ساعتی ببری ز اندیشه ها چه باشد غوطی خوری چو ماهی در بحر ما چه باشد

اگر برای لحظاتی ذهنِ خود را از افکار و دغدغه‌های ذهنی رها کنی، چه زیانی دارد؟ اگر مانند ماهی در دریای بیکرانِ هستیِ ما غوطه‌ور شوی و خود را به جریانِ الوهیت بسپاری، چه می‌شود؟

نکته ادبی: «اندیشه» در اینجا کنایه از تفکرِ استدلالی و عقل‌گراییِ صِرف است که در عرفان، مانعِ شهودِ قلبی دانسته می‌شود.

ز اندیشه ها نخسپی ز اصحاب کهف باشی نوری شوی مقدس از جان و جا چه باشد

اگر به خاطرِ کثرتِ اندیشه‌ها خواب به چشمت نمی‌آید، همانندِ اصحابِ کهف باش که از هیاهویِ زمانه گریختند. از جسم و مکانِ مادی فراتر رو تا به نوری مقدس و فرابعدی بدل شوی.

نکته ادبی: «اصحاب کهف» اشاره‌ای تلمیحی به پناه بردن به خلوت برای دور ماندن از شرک و آلودگی‌های زمانه است.

آخر تو برگ کاهی ما کهربای دولت زین کاهدان بپری تا کهربا چه باشد

تو در برابرِ نیرویِ جاذبه‌یِ حق، همچون پرِ کاهی هستی و او کهربایِ دولت و خوشبختی است؛ از این انبارِ کاهِ دنیا پرواز کن و به سویِ آن حقیقت که تو را به سویِ خود می‌کشد، برو.

نکته ادبی: «کهربا» نمادِ نیرویِ جاذبه‌یِ الهی است که ارواح را به سمتِ خود می‌کشد.

صد بار عهد کردی کاین بار خاک باشم یک بار پاس داری آن عهد را چه باشد

تو بارها عهد کردی که در برابرِ حق، خاکسار و متواضع باشی؛ یک بار هم که شده به این عهدِ خود وفا کن و بر سرِ آن بمان، چه مانعی دارد؟

نکته ادبی: «خاک بودن» کنایه از اوجِ فروتنی و فنایِ خویشتن در برابرِ اراده‌یِ حق است.

تو گوهری نهفته در کاه گل گرفته گر رخ ز گل بشویی ای خوش لقا چه باشد

تو حقیقتی گران‌بها هستی که در گِل و لایِ دنیا پنهان شده‌ای. اگر صورتِ جانِ خود را از این آلودگی‌ها بشویی، ای کسی که چهره‌ای زیبا در باطن داری، به جایگاهِ حقیقی‌ات خواهی رسید.

نکته ادبی: «کاهِ گِل گرفته» استعاره از تن و تعلقاتِ مادی است که گوهرِ جان را پوشانده است.

از پشت پادشاهی مسجود جبرئیلی ملک پدر بجویی ای بی نوا چه باشد

تو از تبارِ آدم هستی که فرشتگان بر او سجده کردند؛ پس چرا به دنبالِ پادشاهی‌هایِ حقیرِ این جهان که میراثِ پدرانِ خاکی است، می‌گردی؟

نکته ادبی: اشاره به داستانِ سجده‌یِ ملائکه بر آدم و شرافتِ باطنیِ انسان.

ای اولیای حق را از حق جدا شمرده گر ظن نیک داری بر اولیا چه باشد

تو اولیایِ حق را از خودِ خدا جدا می‌دانی؛ اگر نگاهِ مثبت و درستی نسبت به این برگزیدگان داشته باشی و آنان را آینه‌یِ حق ببینی، چه می‌شود؟

نکته ادبی: «ظنِ نیک» به معنایِ نگاهِ عارفانه و باور به پیوندِ میانِ اولیا و پروردگار است.

جزوی ز کل بمانده دستی ز تن بریده گر زین سپس نباشی از ما جدا چه باشد

تو جزئی از آن کلِ واحد هستی که گویی دستی از تن جدا مانده است؛ اگر از این پس دوباره به آن مبدأ بپیوندی و از ما جدا نباشی، چه اشکالی دارد؟

نکته ادبی: اشاره به نظریه‌یِ «بازگشت به اصل» در عرفان که انسان را پاره‌ای از حقیقتِ هستی می‌داند.

بی سر شوی و سامان از کبر و حرص خالی آنگه سری برآری از کبریا چه باشد

اگر از کبر و حرص خالی شوی و سر و سامانِ دنیوی را رها کنی، آنگاه خواهی توانست سری در عالمِ کبریایِ الهی بلند کنی و به مقامِ قرب برسی.

نکته ادبی: «سر و سامان» در اینجا به معنایِ دلبستگی‌هایِ مادی و خودخواهی‌هاست.

از ذکر نوش شربت تا وارهی ز فکرت در جنگ اگر نپیچی ای مرتضا چه باشد

شهدِ ذکرِ الهی را بنوش تا از بندِ افکارِ پریشان رهایی یابی؛ اگر در جنگِ میانِ عقل و دل پیروز شوی و به آرامش برسی، چه می‌شود؟

نکته ادبی: «مرتضا» در اینجا خطاب به مخاطبی است که به جایگاهِ پسندیده‌یِ روحی رسیده است.

بس کن که تو چو کوهی در کوه کان زر جو که را اگر نیاری اندر صدا چه باشد

سخن را کوتاه کن، زیرا تو مانندِ کوهی هستی که در درونِ خود معدنِ طلا داری؛ اگر به جای جست‌وجویِ بیرونی، به درون بنگری و صدایِ آن را نشنوی، چه می‌شود؟

نکته ادبی: تمثیلِ «کوه و کانِ زر» نمادی از نهفته بودنِ استعدادهایِ الهی در باطنِ انسان است.

آرایه‌های ادبی

استعاره کهربا

اشاره به جذبه‌یِ الهی که ارواح را به سویِ خود می‌کشد.

تلمیح اصحابِ کهف

اشاره به داستانِ قرآنیِ اصحابِ کهف برای بیانِ ضرورتِ خلوت‌گزینی و دوری از غفلت.

تمثیل گوهری نهفته در کاه گل

تمثیلی برای نشان دادنِ ارزشِ نهفته‌یِ روحِ انسانی در کالبدِ مادی.

کنایه سجده‌یِ جبرئیل

کنایه از مقامِ والایِ انسان در نظامِ هستی به واسطه‌یِ روحِ الهی.