دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۸۴۲

مولوی
آن ماه کو ز خوبی بر جمله می دواند ای عاشقان شما را پیغام می رساند
سوی شما نبشت او بر روی بنده سطری خط خوان کیست این جا کاین سطر را بخواند
نقشش ز زعفران است وین سطر سر جانست هر حرف آتشی نو در دل همی نشاند
کنجی و عشق و دلقی ما از کجا و خلقی لیک او گرفته حلقی ما را همی کشاند
بی دست و پا چو گویی سوی وییم غلطان چوگان زلف ما را این سو همی دواند
چون این طرف دویدم چوگانش حمله آرد سوی خودم کشاند این سر بگو کی داند
هر سو که هست مستم چوگان او پرستم در عین نیست هستم تا حکم خود براند
گر زانک تو ملولی با خفتگان بنه سر زیرا فسردگان را هم خواب وارهاند
آن جا که شمس دینم پیدا شود به تبریز والله که در دو عالم نی درد و درد ماند

مفهوم و تفسیر

هوش مصنوعی

مفهوم و پیام کلی

این غزل، تجلی‌گاهِ حیرانیِ عاشق در برابرِ کششِ مقاومت‌ناپذیرِ معشوق است. شاعر با بهره‌گیری از تمثیلِ بازیِ چوگان، سرنوشتِ عاشق را همچون گویی در دستِ ارادۀ الهی تصویر می‌کند که بی‌اختیار و مبهوت، به هر سو که معشوق بخواهد، کشانده می‌شود.

فضای کلیِ شعر، آمیزه‌ای از تسلیمِ محض و شورِ مستی است. در اینجا، عشق نه یک انتخاب، بلکه جبری است که تمامِ هستیِ عاشق را دربرگرفته و او را از قیدِ خویشتنِ خویش رها می‌سازد تا در نهایت، با ظهورِ خورشیدِ حقیقت، تمامِ دردها و دوگانگی‌ها در وحدتِ مطلق محو شوند.

معنی و تفسیر

آن ماه کو ز خوبی بر جمله می دواند ای عاشقان شما را پیغام می رساند

آن ماهِ زیبا که برتری و درخششِ او بر همه چیز سایه افکنده است، برای شما عاشقان پیامی فرستاده و شما را فراخوانده است.

نکته ادبی: ماه استعاره از معشوق کامل و قدسی است.

سوی شما نبشت او بر روی بنده سطری خط خوان کیست این جا کاین سطر را بخواند

او بر وجودِ بنده سطری از عشق نگاشته است؛ اما چه کسی شایستگی و تواناییِ خواندنِ این رازِ پنهان را دارد؟

نکته ادبی: خط خواندن در اینجا کنایه از درکِ حقیقتِ اسرارِ الهی است.

نقشش ز زعفران است وین سطر سر جانست هر حرف آتشی نو در دل همی نشاند

این نوشته با رنگِ زعفران (نماد رنج و زردیِ چهره‌ی عاشق) ترسیم شده و جانِ کلام است؛ هر حرفش آتشی تازه در دل برمی‌افروزد.

نکته ادبی: زعفران نمادِ بیماریِ عشق و یا تقدسِ امرِ مکتوب است.

کنجی و عشق و دلقی ما از کجا و خلقی لیک او گرفته حلقی ما را همی کشاند

ما کجا و این عشق و دلقِ درویشی کجا؟ ما در پیِ چنین چیزی نبودیم، اما عشق گلوی ما را گرفته و بی‌اختیار به دنبالِ خود می‌کشد.

نکته ادبی: دلق نمادِ فقر و بی‌پیرایگیِ سالک است.

بی دست و پا چو گویی سوی وییم غلطان چوگان زلف ما را این سو همی دواند

ما همچون گویی در دستانِ او هستیم که بی‌دست و پا و بی‌اراده به سوی او می‌غلتیم؛ زلفِ او همچون چوگان ما را به بازی گرفته و می‌دواند.

نکته ادبی: تشبیه سالک به گوی و زلف به چوگان، نشان‌دهنده‌ی تسلیمِ مطلق است.

چون این طرف دویدم چوگانش حمله آرد سوی خودم کشاند این سر بگو کی داند

هر بار که به سمتی می‌دوم تا به او برسم، او دوباره با چوگانش مرا به سمتی دیگر پرتاب می‌کند؛ این حیرانی و سرگشتگی را جز عاشق کسی درک نمی‌کند.

نکته ادبی: اشاره به سرگشتگیِ سالک در وادیِ عشق که همواره در نوسان است.

هر سو که هست مستم چوگان او پرستم در عین نیست هستم تا حکم خود براند

در هر کجا که هستم، مستِ چوگانِ اویم. من در عینِ اینکه خود را هیچ و نیست می‌بینم، وجودم کاملاً وابسته به اراده و حکمِ اوست.

نکته ادبی: اشاره به مقامِ فنا؛ یعنی عاشق در عینِ نیستی به هستیِ مطلق می‌رسد.

گر زانک تو ملولی با خفتگان بنه سر زیرا فسردگان را هم خواب وارهاند

اگر از این راهِ سخت خسته و دل‌تنگ شدی، با غافلان و خفتگان هم‌نشین شو؛ زیرا خوابِ غفلت، دردمندانِ سرد و بی‌روح را از رنجِ بیداری رها می‌کند.

نکته ادبی: خفتگان کنایه از اهلِ غفلت است که از رنجِ عشق به دورند.

آن جا که شمس دینم پیدا شود به تبریز والله که در دو عالم نی درد و درد ماند

آن‌گاه که شمسِ دین (خورشیدِ حقیقت) در تبریز طلوع کند، به خدا سوگند که در هر دو جهان، دیگر نه دردی باقی می‌ماند و نه رنجی؛ همه چیز در او حل می‌شود.

نکته ادبی: شمس دین اشاره به مقامِ فنای در پیر و حقیقتِ مطلقِ الهی است.

آرایه‌های ادبی

استعاره ماه

استعاره از معشوقی که نورِ وجودش عالم را روشن می‌کند.

تمثیل گوی و چوگان

تمثیلی برای نشان دادنِ تسلیمِ محضِ عاشق در برابر اراده‌ی الهی.

کنایه خط خوان

کنایه از درکِ اسرارِ الهی و فهمِ مقاماتِ عرفانی.

تناقض (پارادوکس) در عینِ نیست هستم

بیانِ مقامِ فنا که عاشق خود را هیچ می‌بیند اما در حقیقت با هستیِ مطلق یکی شده است.